همه چی آرومه

آدم‌ها می‌تونند وقتی که ناراحت هستن، وقتی که کسی مدام، روتین‌وار بهونه‌ای برای تنش روحی‌شان بوجود می‌آره، وقتی دلشون به درد می‌یاد، نفرین کنن؟ اصلا انسان‌ها حق نفرین رو دارن؟ این سوال جدیه که پاسخش رو نمی‌دونم اما شدیدا به جوابش نیاز دارم.

و اما این‌روزها خوب است. زندگی آرام سه‌نفره‌مان درحال پیشرفت است و این وسط پسرها هم خیلی خوب حسش می‌کنند و می‌گند.

هفته‌ای که گذشت، سه‌روزی رو در سفر کاری بودم و به دور از پسرها. یعنی مافوقم که از شرایطم خبر داشت، همون ابتدا گفت بدون بچه‌ها باید بیای می‌تونی؟ حسِّ تلخی بود، یکساعتی مونده به حرکت، چشمام پر از اشک بود و هی جلوی سرریزشدنش رو می‌گرفتم تااینکه حرکت کردم و دلم با دیدن جاده‌های شمال تهران بیشتر گرفت. حتی وقتی که به محل اسکانم رسیدم هم، دلم پر بود. بااینکه هم اتاقی‌های خوبی نصیبم شده بود اما اصلا دل‌تنگی‌م کم نمی‌شد. تااینکه با گوشی مادرم تماس گرفتند و من جلوی هم‌اتاقی هام اشکم از دل‌تنگی دراومد. حالا خنده‌ی اونها بود که باعث شد خنده‌ی من‌هم دربیاد اما ...

دو صبح بشدت کاری‌ای بود. اصلا سفر کاری متفاوتی شده بود. اجلاس زنان و بیداری اسلامی برای خودش حرف زیادی داشت، چه برسد به من که از نزدیک در جریاناتش قرار گرفته بودم و حتی برای اولین‌بار تجربه‌ی رفتن به بیت رهبری و دیدن حضرت آقا رو پیدا کرده بودم. زیارتی درخور شده بود.

و اما تر از وقتی برگشتم، مرد دیدمشون، یعنی این مردشدن رو پشت تلفن هم حس می‌کردم کاملا. دقیقا روز آخر که داشتم به حسین می‌گفتم دارم راه می‌افتم، تو و داداش چیزی لازم ندارین همون رو براتون بخرم؟ برمی‌گرده می‌گه: "نه مامان، من و داداش همه چیزای مهم رو داریم، مراقب باش و زود برگرد".

زود برگشتم و دوباره ناهار و شام‌درست کردن رو پی گرفتم براشون. انقدر این‌روزها خوبه که سر سفره مدام به خدا می‌گم شکرت، ما خیلی آرومیم. یه نگاهی به حسن می‌ندازم و از نگام که تعجب می‌کنه، می‌گم تو ناز تپل منی مامان. خوشحال می‌شه و سریع می‌گه به داداش هم بگو حالا. یادم میاد که حسن یکبار نشد بهش محبتی بکنم و نگه برای داداش هم همین کلمه رو تکرار کن. سریع گفتم خدایا منو ببخش که وقتی یه دقیقه‌ی پیش آروم بودم و از این آرامش شکرت کردم، یادم رفت بهت بگم به دوستامم این آرامش رو عطا کن، خدایا خودت هوای همه رو داشته باش.

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
تفنگدار سوم

ارادت ما رو خدمت هویج و خیار برسونید لطفا شاهزاده... . . . اینو بخون براشون همیشه: امنت بالله و صلی الله علی محمد و آل محمد

مادرانه

خیلی خوبه که می تونی هرباری تنهاشون بذاری و مرد بودن شون رو محک بزنی. امیدوارم بچه های مستقلی بار بیان. اونقدری که وقتی بزرگ شدن، بتونن به خوبی از پس حل کردن مشکللاتشون بربیان که هیچ، از پس زن داری هم بر بیان انشالله. آینده ی خوبی رو برات آرزو می کنم سمیه جان. در ضمن به شدت غبطه خوردم که تونستی بری بیت هبری. جدن که خوش به حالت.

دوست

:)

محدثه

سلام سمیه جان خدا رو شکر که همه چی آرومه این دوتا شاهزاده کدومشون محمدحسن ه کدوم محمد حسین؟ راستی خیلی خوش سلیقه ای ...اتاقشون کلی آدم رو سر کیف میاره

محید

بچه ها آرامش بخش زندگین.دوری ازشون سخته برای مادرا ولی برا یخود بچه ها گاهی محبور میشن این کارو انجام بدن. ... دلتنگ این دوتا هستم

...

آرشیوت رو با چشم های خیس خوندم. از ته دل دعا می کنم خدا پسرهات رو پیش خودت کنار خودت برات حفظ کنه. به قول شهید چمران سوختن در کوره ی سختی ها آدم رو بزرگ و قوی می کنه. به قوی بودنت و بزرگ بودنت غبطه می خورم.