مادرهایِ پُشتِ دسته

 

دختربچه که بودم, این شبهایِ محرَّم, همراهِ دسته‌یِ تکیه‌مان می‌رفتیم. جمعیتی از زنانِ چادری که دستِ بچه‌هاشان را داشتند, پشتِ انبوهی از مردانِ زنجیرزن و سینه‌زن امام حسین از این تکیه به آن تکیه می‌رفتند.

بزرگتر که شدیم, چادر به سر که شدیم, رگ غیرت داداشم گل کرده بود و پاش رو در یک کفش کرده بود که شما دیگه نباید بیاید. که البته ما هم دیگه تو سن نوجوانی, خجالتی شده بودیم و زیاد هم ناراحت نبودیم که فرصتِ نوستالژیکی را از دست دادیم.

اما قصّه عوض شد. کم‌کم ماها از پشتِ دسته‌ها حذف شدیم و جای ما دخترانی آمده بودند که وضع پوشش متفاوتی داشتند. از آن سالها بود که داداشم بر حرفش, که من و خواهر و مادرم نباید در دسته‌روی شرکت کنیم, مصرّانه ایستاد و مدام از وضعی که پیش آمده بود و جوانهای دختر و پسر این دسته‌ها را که می‌دید, عصبانیتش گل می‌کرد.

آرایش‌هایی که الان هم دست به دست پیامک می‌شوند که بیایید در دسته‌روی ها ببینید!

باز قصّه عوض‌تر شد و من مادر شدم. مادرِ دو پسری که از کودکی, طبل و زنجیرشان به راه بود و دوست داشتند در صف کودکان سیاه‌پوش شرکت کنند.

من مانده بودم و نگرانی‌هایی که از جنس خودم بود. نمی‌توانستم صرفا به حضور برادرانم اکتفا کنم که حواسشان به حسن و حسین من هم هست. می‌دانستم یا میدان‌دارند و یا جزو نفرات اول صف زنجیرزنی و هرچقدر هم که می‌خواستند مراقب خواهرزاده‌هاشان باشند, نمی‌توانستند دل من را محکم کنند و جمع.

رفتم. خجالت دوران نوجوانی‌م هنوز همراهم بود. مخصوصا اینکه وقتی زن ِ چادری‌ای بدلایل مختلف, وارد صف زنجیرزنان میشه تا شال فرزندش رو سفت کنه و یا بینی‌ش رو تمیز, همه می‌بینندش, توی دیده. گاهی هم پیش می‌اومد که قسمتی از راه رو کنارشون حرکت کنم. مخصوصا برای حسنم که زود گشنه‌ش می‌شد, اکثر اوقات باید لقمه در دهنش می‌گذاشتم.

این شبها که دسته‌ها می‌آیند و می‌روند و حسنُ حسینی نیستند که من را به خیابان بکشانند, مدام تصویر زنجیرزنی‌شان جلوی چشمانم است...

آهای جماعت عزادار و سینه‌زن این شبها! حواستان به مادرهای پشتِ این دسته‌ها باشد. صف کودکان را عقبِ دسته‌ها بگذارید. سخت است برای یک مادر که جلوی دسته‌ها به موازات قدمهای پسرش حرکت کند.

...

لباسهای سیاه, با آرم سبزِ یا حسین‌تان را منهم مثل هر مادرِ پسرداری درآوردم و اُتو کردم.

کاش حداقل میشد صدایتان را شنید. چقدر ظلم همچنان باقی‌ست. 

/ 16 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا عباسی

سلام یادداشت شما توسط "علیرضا عباسی" در مجله اینترنتی «پارسی نامه» به آدرس http://www.parsiblog.com/Mag/ به صف نوشته های برگزیده در آمد. می توانید با کلیک بروی ستون |دیگر پایگاهها| یادداشت تان را ببینید. موفق و موید باشید...

یِ خانومِ شاد!

چقدر ظلم هم چنان باقیست.....

فطرس

سلام دغدغه اتون بجاست ، نکته سنجیتون قابل تحسینه... ولی بانو ، منظورتون رو از جمله ی آخر متوجه نشدم.[خرخون][متفکر]

سید یوسف

بیست دقیقه بیشتر شد که دنیای چند ساله ات رو هرچند بریده بریده زیر و رو کردم. بس نیست؟ آه، ناله، فغان، بغض... انگاری اگه این آدم نبودم، گمان می کردم این دنیا خدایی نداره یا اگر هم هست ظالم تر از اون نیست! زندگی بی کرانی که خدا مث یک مشت کشمش شیرین که کف دست بچه ای میذاری، به رایگان گذاشته کف دستت... رو محصور کردی به یک حصار کوچیک... بس نیست؟

ماه مون

یه روز خوب می یاد

آسمان

با چند نمودار مفید برای مبحث ازدیاد جمعیت به روزم

فاطمه ایمانی

سلام الهی... چقد سخته برات دوری از دو قلوها... انشاء الله بزرگتر که شدند خودشون میاند پیشت...

دختر معمولی

چقدر دیر به دیر می نویسی سمیه خانم[ناراحت] من روزی چند بار میام اینجا... خیییییییییییلی اینجا رو دوست دارم

الهه

کاش آپ میکردی علیرغم همه ی نشدن ها...

قلی

دیگه اشکم در اومد پسرات که بزرگ شدن اینا رو براشون تعریف نکن می‌میرن!