...

دو ساله که بودی، روضه که به اوجش می‌رسیدُ من صورتم رو لای چادر پنهان می‌کردم، لاشو باز می‌کردیُ توی اون تاریکی می‌گفتی: مامان گریه نکن... پشت‌بندش حسن هم سرش رو به‌زور داخل می‌کرد که ببینه داداشش چی بهم می‌گه، جوری لای چادر رو هم پشت سر داداش و خودش نگه می‌داشت که کسی جز خود اون دو نفر، داخل چادر رو نبینن. بعد که حرف داداشش رو می‌شنید، ملتمسانه نگام می‌کرد تا ببینه قبول می‌کنم دیگه گریه نکنم یا نه. منهم راهی نداشتم جز اینکه چادرم رو عقب‌تر ببرم و بغلتون کنم و توی بغلتون توی دلم روضه به پا کنم. دیگه از اون روز به بعد، چادرسیامو نکشیدم روم. اصلا هیچی جلوی صورتم نذاشتم. دلِ بچه‌های کوچیک می لرزه.

این‌روزا که مادرجون بدجور دلتنگ‌تونه. این‌روزا که غم خاصی توی صورت و صداشه. این روزها که داره منو راهی دیدن شما می‌کنه، دلش با هر روضه‌ی کوچیکی می‌لرزه. من می‌فهمم که از دلتنگیِ شماها اینقدر توی روضه‌ها بی‌تابی می‌کنه.

دیروز اما، دلم می‌خواست وسطِ روضه، بعد از اینکه لرزش شونه‌هاش تموم نمی‌شد، لای چادرش رو باز کنمُ بهش بگم جونِ حسنینت بسه، دیگه بسه. ..

می‌خوام بیام دیدنتون، مادرجون نمی‌تونه. انقدر تو این چند روز بهم گفت "خوش به‌حالت" که دلم آتیشه.

...

کاش همه‌ی این‌ها دروغ بود.

مداح میگه: لعنة الله علی القوم الظالمین... و من توی دلم بارها تکرارش می‌کنم!

 

کربلایی‌ها! دعامون کنین

 

 

 

/ 3 نظر / 32 بازدید
مشکات

خدا رو شکر که باز لحظه دیدار رسید! ایشالا میان پیشتون برای همیشه و دل «مادر جون» آروم میگیره..... مادری، حالو هوای غریبیه....... دعا...............

یاسمین

سلام بانو .دیگه کم کم داشتم نگران می شدم.هی می آمدم هی نبودید.مرسی که پست گذاشتید.کاش بیشتر سر بزنید.من بسیار بسیار شما رودوست دارم.

مشتاق شهادت

وای خیلی گریم گرفت.. چقدر سخت و غمگین