کم آوردم

قربون امام حسین بشم، دهه‌ی محرّم‌ش یه‌طرفُ شبی که اینجا تا صبح بیدار می‌مونن برای همدردی با حضرت زینب که صبحش طلوع نشه یه طرف. بااینکه همه وقایع عاشورا برای همه‌ی ما مبرهنه اما باز هم مثل یه آدم ملتمس و مستأصل، اون شب رو دعا می‌کنم به صبح نرسه. این فرهنگ عزاداری رو از بچگی‌‌هام به یاد دارم. انقدر اون شب استرس می‌گیریم و به حال حضرت زینب ناراحت هستم و از خدا می‌خوام که اون شب رو ... که فکر می‌کنم شاید اصلا واقعا دعام بگیره و تاریخ عوض بشه و صبح عاشورا نیاد...

حالا من و پسرا چهار شبِ خیلی بد رو پشت‌سر گذاشتیم. هر شب به خانم زینب می‌گفتم ما اینجا یه شب برای شما مراسم "صبح‌‌نشوطلوع" می‌گیریم ولی ببین خانوم! من و حسنین نه یک شب بلکه چند شب رو با این حس، داریم صبح می‌کنیم.

روزهای خیلی بدیه. هرروز یه تنش وارد می‌شه. هرروزش استرس داریم. روزهاست من و حسنین از ترس، خونه‌ی پدرم خوابیدیم، کنار مادرم.

 

دعامون کنید. دیگه کم آوردم

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 23 بازدید
سحر

پناه بر خدا فقط می تونم اینو بگم وقتی از استیصال و غم و رنج پرم الان همونطور شدم هیچ حرفی ندارم هیچی