قبلن‌ها تا مامان یا آبجیم می‌گفتن غزل جدیدتُ بخون، نگاهِ حسن و حسین می‌کردمُ فقط میگفتم: بچه‌ها ...

می‌خندیدن و فکر میکردن و تا جایی که میشد زور میزدن که کل مصرع‌ها رو کامل به یاد بیارن و ...

همیشه حس غرور عجیبی بهم دست می‌داد وقتی این صحنه رو بوجود می‌آوردم. صحنه‌ای که پر از نگاهای لذت‌بخش و شاداب دیگران به حسن و حسین و شعرخوانی‌شون بود.

خوب بود برام...

خوب بود برام که می‌دیدم دقت میشم، یکی هست که میبینتم، یکی هست که زیر ذره‌بینشم، به کلمه‌کلمه‌یی که ازم درمیاد گوش میده حتی اگه سرش به کارتونش گرم باشه.

مدتهاس غزلامو به کلاف روی دیوار اتاق گیره می‌زنم

تو میرسی یک روز و همه رو از بَر می‌کنی

...

/ 9 نظر / 29 بازدید
یِ خانومِ شاد!

[گل] مامان خانومِ با احساسِ دوست داشتنی.... همیشه گفتمُ بازم میگم ی دونه ای! بهترین روشای تربیتی رو با کم ترین سنت ب کار گرفتی ک من حیرون میمونم

دختر معمولی

خب عزیزم، بچه بیاد این همه غزلو ببینه که کپ می کنه یه کم تخفیف بده بهش [چشمک][نیشخند]

مشکات

آخی.....الهی....چقدر خوبه که پسرا اینقدر باهات همراهن.... ایشالا میان و همه شعرا رو با هم از بر میکنید:) به امید بهترین روزها براتون[گل]

ملکه

بنویس با خودشون ببرن تا دفعه بعد که بیان همه رو از بر باشن

....

غزل امروز رو هم اضافه کن بهشون ...

تلخون

اون روز نزدیکه مامان غزل خون :)

محمد ميرزايى

همين كه يكى به آدم بگه غزل جديدت رو بخون، خيلى خوبه ... اينکه کسايى باشن که شعراتو حفظ کنن که ديگه ...