باد ِ چادر

یقین دارم به گلستان‌شدن آتیشی که برای حضرت ابراهیم درست شده بود. من یقین دارم اینو با تک‌تک سلولم.

شده گاهی حس کنین خدا دستشو رو سرتون گذاشته تا به همه بفهمونه احدی حق نداره به این فرد آسیب برسونه؟ شده گاهی حس کنین انگار خدا دستشو گذاشته رو سقفی که تو توشی تا به برکت دستش فقط خوشی و لذت ارمغانت بشه؟

 تو بدترین شرائط موقعیتی و روحی بودم و آماده‌ی هرگونه فشار و تنش، یهو همون دست رو با تک‌تک سلولم حس کردم و با دوتا چشمام دیدم گلستان‌شدن رو.

من اعتراف می‌کنم بااینکه چند روز از زیارت حضرت معصومه‌م نمی‌گذره، دلم امشب ضریح‌شو خواست. که بغلش کنم، که پنج انگشتمو بذارم لای ستونش و چنگ‌ش بزنم.

دیوانه‌وار دیوار کنارمو دست می‌کشیدم و نگاهش میکردم و می‌خواستم ضریح جاش باشه. من ضریح می‌خواستم. من مدام لبریز یافاطمه‌‌ی زهرا رو از ذوق و شوق صدا می‌زدم. بی‌اختیار دستم می‌رفت روی قلبم و چشمامو می‌بستم و باد ِ چادرش....

/ 3 نظر / 30 بازدید
درخندک

دوست عزیز سلام با یک سئوال در خدمت شما هستم اگر باران بودید کجا می باریدید؟ چرا؟ نظر زیبای شما گرمای کلبه ماست با سپاس بی پایان

کوه

دوباره ببینش! برو زیارت... تو می‌تونی.

حسن

آخ که چقدر خوشحال شدم