استرس‌های ساندویچی

شب حواسم بود که برای فردا نونی توی یخچال ندارم تغذیه‌ش کنم برای مدرسه‌ی پسرا. بعد با خودم گفتم اینهمه ساندویچ خونگی و میوه می‌برن، ایرادی نداره که یه فردا هزینه‌ی دو تا کیک رو بهشون بدم تا از پدرِ مدرسه‌شون بخرن.

فردا که تو راه بیرون‌رفتن از خونه بودیم، مامان طبق عادت اکثر روزهاش، از خونه‌شون بیرون اومد و بوسیدتشون و از تغذیه‌شون پرسید. گفتم نون نداشتم، امروز بهشون پول دادم که کیک بخرن. نگران شد، گفت کیک که سیرشون نمی‌کنه، 5 زنگه، شوخی که نیست. گفتم نگران نباش، طوری نمی‌شه. به یکساعت نکشید. در خونه‌م رو زد. چادرمشکی به‌ سر بود. گفت "مزاحم نیستم؟" کتابمو بستم و گفتم اصلا، داشتم برای امتحان میخوندم، بفرما. جایی بودی؟ گفت "مدرسه‌ی بچه‌ها رفته بودم".

یهو به جاهامون شک کرده بودم. تعجب کردم، گفتم "چرا؟ چی شده؟ یه ساعت پیش..." گفت "سیب‌زمینی سرخ کرده بودم و یه نون بربری گرم هم خریدم و براشون ساندویچ سیب‌زمینی درست کردم و بردم به مدیرشون دادم. مدیر هم درِ کلاسشون رو زد و به خانم معلم گفت یه‌لحظه دوقلوها رو بگید بیان. اونها هم اومدن و بهشون ساندویچا رو دادم". خیره‌ش شده بودم. من از مادریم، خیلی چیزها ازش کم دارم. خیلی چیزها...

پریروز رفتم کنارش تو باغ، داشت بوته‌های گوجه‌ش رو وجین می‌کرد. گفتم با دست جداشون می‌کنی؟ گفت "آره، راحت میان". منم شروع کردم کمکش. بعضی‌هاشون با ریشه کنده می‌شدن اما بعضی‌ها هم نه. فقط ساقه‌ش تو دستم می اومد. دلم گریه می‌خواست. از شب قبلش که پیامک کردن برای دو هفته‌ی دیگه آماده‌ شو چون از حکم قطعی خبر دارم، نتونستم آروم باشم. مدام دارم گریه می‌خورم. سرش رو پایین‌تر گذاشت و گفت "باور نمی‌کنی که من از یه ماه پیش خواب ندارم. همش حس می‌کردم باز قراره اتفاقی بیفته". نگاش کردم. چین‌های روی پیشونی‌ش رو دیدم. بدتر از من بود، خیلی بدتر از آشوب درونِ من. خیلی بدتر از شب‌ها و کابوس‌های من از حکم قاضی...

دیشب قرآن کوچیکمون رو باز کرده بودیم دوباره. بچه‌ها هجی‌ش می‌کردن و من فقط آیه‌ها رو نگاه. این قرآن، همون قرآن روی میز قاضیه. باید یادم باشه اینبار با قرآنم به دادگاه برم. باید یادم نره من مادرم و می‌تونم تا ناکجاها برای مادریم بجنگم. باید قرآن رو بدستم بگیرم و به قاضی بگم که بیدار بشه و دور و برش رو ببینه، اونهمه برگه رو بخونه دوباره، ببینه 5 سال راحت نیست، کم نیست، حالا نباید جدامون کنه.

   ...

 

/ 12 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مادرانه

بعد از پنج سال، مگه حل نشده بود؟ مگه هنوز هم می تونن از همدیگه جداتون کنند؟ اگه می خواستند جداتون کنند، چرا وقتی بچه ها دوسال شون بوده، این کار رو نکرده اند؟ نه.. نه... نمیشه. هیچ اتفاقی نمی افته. مطمئنم باز هم بچه هات پیش‌ت می مونند. نگران نباش عزیزم. نگران نباش. خدا بزرگه.

فکوری

شاید نتونم معنای دقیق مادری رو بفهمم، اما مادربزرگی دارم که همه معناهای گنگ رو برام مفهوم کرده. دل قوی دار! الخیر فیما وقع بروزم، با مطلبی در زمینه خانواده

کبری آسوپار

ما دلمان را می بندیم به پنجره فولاد مشهد و صاحبش را قسم می دهیم به قبر بی نشان مادرش به مادری مادرش به بندهای کفن مادرش که وقت وداع پسرانش باز شدند به چادر خاکی مادرش... می شنودمان؛ می دانم...

.

سلام اگر او طبق قانون میتواند فرزندانتان را از شما بگیرد فقط در صورتی که ملاکهای خاصّ عدم صلاحیّت سرپرستی را داشته باشد میتوان جلوی حکمش را گرفت وگرنه از دست قاضی حتّی اگر بخواهد با انسانیّت حکم بدهد هم کاری ساخته نیست.از حالا باید فکر کنید که اگر چنین حکمی صادر شود چه میکنید!؟از حالا باید برای مقابله با آن تلاش کنید. خدا سایه شما را برسرشان پایدار کند انشاالله.

مـــینا

... نمی‌دونم چه جوری و چرا، اما دیده‌ام که همیشه لحظه‌ی آخر خدا نزدیک‌تر میشه... سلام. مواظب خودت و خودشون باش.

مـــینا

می‌دونی کدوم لحظه رو میگم؟ اون موقع که دلت نگرانه که خدایا بالاخره چی میشه... امیدت به خدا باشه که هیچکس رو ناامید نمی‌کنه.

مهرانه

امیدوارم این اتفاق امسال هم نیفته. ولی برای بعدش به فکر باش. برای ادامه دادن. فکر کن. من هم دعا میکنم.

رعنا

سلام .. اتفاقي اينجا رو پيدا كردم و هي دارم آرشيو ميخونم و تند تند اشكامو پاك ميكنم و گاهي با شيطنت دوقلوها لبخند مياد به لبم .. فردا شب آرزوهاست .. شايد اومدن من اينجا اتفاقي باشه ... فقط خواستم بگم فردا شب به يادتونم به ياد شما و مرداي كوچيك خونه تون و از خدا ميخوام كه زماني از خونه تون برن كه تنها نباشن .. كه با دو تا عروس خوشگل خونه ي مادريشونو ترك كنن .. التماس دعا

مادرانه

سلام سمیه جان چی شد؟ بالاخره نتیجه‌ی دادگاهه چی شد؟

ی خانومِ شاد!

تو این چند روز ب لیست دعاهام اضافه شدید ب اینک ی معجزه شه همیشه مردات برگردن پیشت...