دریا رو بغل زده بودیم

از دریا برگشته بودیم.

از چهارساعت بی‌وقفه توی آب‌ شناکردن!

از چهار ساعت بی‌وقفه توی آب والیبال‌کردن و فوتبال‌کردن!

وقتی بعدش ساندویچ شامی‌هایِ خونگی رو با لرزیدن چونه‌ها لب ساحل خوردیم، سوار ماشین داداشا شدیم و هرکسی رفت خونه‌ش. ما سه تا هم.

انقدر خسته بودیم که تا لباسهاشون رو درآوردن، رختخواب پهن کردن. -البته پهن‌کردن رختخواب رو توی تمام این شبها بعهده داشتن، و همچنین جمع‌کردنش رو-. محمدحسن که ازبس دنبال توپ توی آب دوئیده بود، له‌تر از ما دو نفر بود. هر سه تا مون برعکس هر شب که ساعت دو می‌خوابیدیم، ساعت 11 شب خواب داشتیم. رفتم از یخچال ظرف میوه رو برداشتم. چهار پنج تا شلیل سبز بود و دو تا گلابی. نشستم وسطشون توی رختخواب. یکی یکی میوه‌ها رو خُرد می‌کردم و می‌دادم دهنشون. خودم هم دور هسته رو تمیز میکردم. سکوت قشنگی بود. دریا حسابی توانشون رو گرفته بود. درجه‌ای از بی‌توانی و خلسه‌ای که پر از لذت بود رو داشتیم تجربه می‌کردیم. وقتی شلیل رو قاچ می‌زدم و می‌دادم دست یکی‌شون، تا قاچ بعدی رو بزنم و بدم دست اون یکی، قبلیه سهمش رو خورده بود و بدون هیچ حرفی فقط نگاه می‌کرد و منتظر بود. هیچ تمایلی نداشتم که میوه‌ها رو یکدفعه توی بشقاب ریز کنم تا بدون انتظار و بدون معطلی میوه‌ رو بخورن و بخوابن. از دیدن چشمهای منتظر و نگاه خواب‌آلود و دستهای خسته‌شون لذت می‌بردم. لذت خیلی نویی بود. خیلی نو...

و امروزصبح ساعت 11 از خواب بیدار شدیم

دریایی که خواب و بیداری‌مون رو لذت‌بخش کرده بود، بغل زده بودیم و خوابیدیم.

 

/ 2 نظر / 96 بازدید
رقیه

سلام سمبه جان چه روزجمعه خوبی عالیییییه دعاکن منم مادربشم منم قول میدم مادریمثل شماشم

رقیه

سلام سمیه جان چه روزجمعه خوبی دعاکن منم مادربشم منم قول میدم مادری مثل شمابشم