بازیِ بچه‌ی همسایه

سالهاست که بازیِ لحظه‌هایِ استراحتمون شده بود. حالام همین چند ساعتی که پیش همیم، ازش غافل نمی‌مونن. اصرار پشت اصرار که این بازی رو انجام بدیم. عاشق اینم هستن که همیشه نقش‌های مختلف بگیرن. اصلا فکر کنم قبلا هم درمورد این بازی اینجا نوشتم ولی نمی‌دونم چرا اینبار اینهمه وسط بازی خندیدیم. روده‌بر شدیم یه‌جورایی از خنده. بااینکه خیلی ساده‌ست اما انگار واسه هر سه تامون نوستالژیکه.

فکر کن باید به پسرِ خودت که در نقشِ پسرهمسایه‌هاییه که اصلا از خونتون دل نمی‌کَنه، هی میگی: "مامانت بدون تو غذا نمی‌تونه بخوره". "الان بابات میاد". "پسرم میخواد بره حمام، شما دیگه برو". "پسرم درس داره". "الان پدرش میاد، میخوایم بریم بیرون، شما نمی‌تونی اینجا بمونی". ... هی میخوای بفرستیش پیش مامانش، درحالیکه خودت مامانشی. بعد چقدر بدتر بهت می‌چسبه و جوابتو میده که میخواد با ما بمونه، ولو بخوایم بریم بیرون و توی خونه کار داشته باشیم. ...

وای که هنوز خنده‌هاشون وسط اینهمه دیالوگهای مختلف که من واسه فرستادن اونی که پسر همسایه میشه اما عین کَنه به من و پسرم می‌چسبه، هنوز توی گوشمه.

میدونم هرچی بزرگتر می‌شیم، این بازی، غیرتِ اونا و حسدِ منو تحریک می‌کنه. کاش اینهمه اصرار نمی‌کردن.

 

 

 

 

/ 1 نظر / 48 بازدید
مشکات

ای وای! کاش یادم بمونه منم این بازی رو با بچه هام انجام بدم! چه دیالوگای بامزه ای رد و بدل خواهد شد[زبان] دوستون دارم [قلب]