الوعده وفا حبیبم

از 5 صبح بیدار شده بودم. ماکارونی شب قبل رو تو ظرف مدرسه‌شون ریختم. یه قمقمه آب هم تو یخچال برا مدرسه‌شون گذاشته بودم. سجاده‌مو جمع نمی‌کردم، بین هال و اتاق‌شون دری وجود نداره، همینطور که داشتم چادرنماز‌به‌سر نگاشون می‌کردم، فکر می‌کردم به اینهمه محبتی که تو دنیا هست. محبتی که منُ سرشار خودش کرده. نعمتی که آرامشش بیشتر از هر روز و شب دیگه‌ای بهم داده شده بود. نعمتی که منُ سیراب خودش کرده. خدایی که همین نزدیکی بود...

ساعت داشت می‌گذشت، باید بیدارشون می‌کردم. خودمم باید آماده می‌شدم که روز اول کلاس سوم رو با هم باشیم تا مدرسه، کنار صف.

صداشون زدم: حسنم! حسینم! پاشید گل‌پسرا...

امروز فکر کردیم باید برای نذرسه‌نفره‌ی با هم‌بودنمون، حفظ قرآن رو شروع کنیم

 

/ 2 نظر / 22 بازدید
محمدرضا

خدا هر سه شما رو موفق بداره انشاالله. دعا گوتون هستیم تعداد زیادی از نوشته های اینجا رو خونده بودم تعدادی رو بازخوانی کردم و کامنت هم گذاشتم در پناه خدا باشید

سحر

آقا من عاشق تو و پسراتم.....................................