زلزله‌!

 

حسن‌م

چهره‌ی حساسش درست وقتی برام گنده شد که همه‌جا لرزید

 

هر کسی زیر دری پناه گرفته بود

 

‌دوئیدم سمت بچه‌ها

 

فریاد می‌کشیدم: بچه‌ها زلزله‌س، دارم میام

 

هر دو تو بغلم بودن

 

وقتی زیر درِ اتاق پناهشون داده بودم، خودم رفتم عقب

 

خواستم پناه نگیرم. نگاهشون می‌کردم که داشتن با تعجب لرزش کامپیوتر و ماشینهای روی کمد رو می‌دیدن و همینطور دستاشون رو با قوس کمر محکم به در چسبونده بودن

 

مثل تماشای یه تئاتر، دیدن این صحنه‌ی کوتاه، خیره‌م کرده بود

 

می‌خواستم با چشمای خودم انتهای این سکانس خدا رو ببینم. چشم از پسرا برنمی‌داشتم

 

درست همینجا بود که محمدحسن رو خوب دیدم...

 

همه‌جا آروم شد

 

بچه‌ها رو بغل زدم

 

چهره‌ی محمدحسن برام مهم شده بود. رنگ چهره‌ش برام غیرمعمولی می‌زد. فهمیدم چند روزیه نارنگی زیاد می‌خوره و من اصلا حواسم نبود که به نارنگی حسّاسه ...

 

حالا نارنگی‌های باقی‌مونده رو فرستادم برای طبقه‌های بالا. که دیگه نبینه و نخوره. شب دراز کشیدیم و براش داستان سیستم خونی بدنش رو تعریف کردم که خودش هم یادش باشه نباید نارنگی بخوره

 

زلزله‌یی اومد و رفت اما فاصله‌ی بالشت‌هامون رو حسابی نزدیک کرد...

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید