زنِ داستان

بیست و یک ساله و مجرد بود که خاله‌ی سی‌ و خردی‌سالش فوت کرد، تو یه تصادف. سه تا بچه‌ی کوچیک هم داشت. مادرشُ خاله‌های دیگه باهاش صحبت میکنن که نظرش به ازدواج با شوهرخاله‌ش چیه، بخاطر اینکه زنِ غریبه‌ای بالای سرشون نیاد و دلشون قرص باشه.

دخترک قبول می‌کنه. لباس عروس هم نمی‌پوشه. عقد ساده‌ای میکنن و دست سه تا بچه رو تو دستش میزارن و میره خونه‌ی خاله‌ش.

میگه: بچه‌های خاله‌م شده بودن همه‌ی عشقم، خیلی دوسم داشتن و با هم خوب بودیم، ولی وای از اون ساعتایی که شوهرخاله‌م _شوهرم_ می‌اومد خونه. از شدت سختی فضا، دلم میخواست بکشمش... با خودش عهد میکنه هیچ‌وقت نخواد که از خودش بچه‌ای داشته باشه.

حالا که بیست سال از اون زمان می‌گذره، خوبه، حالا دیگه اون حس رو نداره، حالا که دو تا از بچه‌های خاله‌ش رو فرستاده خونه‌ی بخت...

 

 

 

/ 15 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر معمولی

واقعا نظری ندارم، اصلا نمی دونم باید چی گفت. فقط خوشحالم که از زندگیش راضیه الان :)

مهاجر زمان

سلام دوست عزیز وبلاگی من ما تصمیم گرفتیم واسه روز وبلاگ نویسی که اوایل شهریور ماه است یه برنامه گسترده توی وبلاگا داشته باشیم که با همکاری شما میسر میشه. زمان زیادی ازتون نمیگیره فقط هر عبارتی که بعد از دیدن واژه های زیر به ذهنتون میرسه رو برام بنویسید. 1. هدف تویِ وبلاگ نویس 2. اولین پست وبلاگت 3. اکسپلورر 4. کپی رایت 5. کامنت 6. آپلو با سرعت اینترنت وطن 7. لایک 8. فیلترینگ 9. یه خاطره وبلاگی 10. فیسبوک یا وبلاگ! مسئله این است! 11. آرزوی وبلاگی این مطالب در چند وبلاگ با مشخصات خودتون ثبت خواهد شد و مسلمن تبلیغی هم برای شما خواهد بود  اگر دوست داشتید تو این مراسم با ما همراه بشید برای دوستانتون بفرستید و جواب هایی که بهتون رسید و به همراه پاسخ خودتون برام کامنت بذارید یا برام ایمیل بفرستید: Mohajerezaman.persianblog.ir Mohajerezaman@gmail.com ارادتمند شما مهاجر زمان

مهاجر زمان

اااااااااااااااخی بنده خدااااااااااااااااااااااااا دستش درد نکنه چه ثوابی کردددددددددده

مشکات

اتفاقا چند شب خونه خالمینا بودیم ، خالم داشت از گذشته ها برا مامانم میگفت به اینجای داستان رسیدن که یه بنده خدایی شوهر عمه اش میمیره مجبورش میکننش با شوهر عمش ازداج کنه....:( هممون خیلی ناراحت شدیم با اینکه نه اون خانومه رو دیده بودیم نه از حالو روز امروزش خبر داشتیم.... خوب نیست این اتفاقا......دوست نمیدارم[گریه][ناراحت]

زهره

به نظرم این رضایتها از سر علاقه نیست. الان راضیه چون در واقع چاره ای نداشته دیگه. مجبور شده تظاهر به رضایت بکنه

زهرا

اون خواستگارتون چی شد ؟ فک کنم حرفای شنیدنی زیادی داری ازش اما حال نوشتن نداری. بنویسید لطفا.

سمیه

وای سمیه من هروقت دعای مرگ می کنم برای خودم نگران این دوتا بچه میشم ولی هرگز راضی نیستم هیچ کسی به خاطر اینا چنین شرایطی را بچشه . ولو الان راضی باشه

قطعه

اصلا توی واقعیت توی کتم نمیره .. انگار کردم که یک داستان تعریف کردی شمام ! دست شما درد نکنه ..

سمیه

بانو جان با همه ی لطف قلمت دعوتی به نوشتن؛ به حمایت از خیر رفیق!

پرستو

خوشحالم که هنوز می شود "از هر دست بدهی با همان دست میگیری" را ضرب المثل زد برای اتفاقات خوب