اکبرهای ده ساله

 

بدنیا که اومده بود، چشماش بسته بود. یه بادومِ بسته رو میتونید تصور کنید؟ حسنمُ میگم. خوابِ خواب بود. موقع شیرخوردن، پرستار گفت بزن زیر پاش تا بیدار شه، آروم زیر پاشو دست می‌کشیدم و صداش می‌زدم: حسنم؟ اما بیدار نمیشد. پرستار خنده‌ش گرفته بودُ گفت: اینجوری بچه بیدار می‌کنن؟ بعد اومد و محکم زد زیر پاش. حسنم گریه کرد اما عوضش بیدار شدُ شیر خورد...

 

ده سال پیش همچین روزی مادر شدم.

 

چشمای حسین اما باز بود، بازِ باز، برعکس داداشش، چشماش گرد بود و کوچیک. مردمکشم سیاه بود. یه چشمِ کوچیک سیاه. وقتی مامان‌مریمم حسین رو بهم چسبوند تا شیر بخوره، دیگه ولم نکرده بود. تو تخم چشام نگاه میکردُ شیر میخورد. به زور ازم جداش کرده بودن.

 

ده سال پیش همچین روزی مادر شدم.

 

دیروز روز ملاقاتمون بود. یه ملاقات یه روزه. کیکی با طرح انگری‌برد سفارش دادمُ جشن گرفتیم. بهشون گفته بودم امروز تولد حضرت علی‌اکبر هم هست، منُ لیلا مادر شدیم امشب.

 

اکبرهای ده ساله‌ی من! منهم ده سال بزرگتر شدم، ببینید دارم تلاش میکنم غُر نزنمُ فقط بخاطر تولدتون شاد باشم. فقط از خدا میخوام هر جا هستید، خودش حافظتون باشه، خودِ خودش. کاش این 5 سال زود بگذره.

/ 4 نظر / 13 بازدید
آقا محسن

سلام؛ تولد 10سالگی‌شون مبارک. 10سالگی مادر شدن شما هم مبارک. ایشالا کیک دامادی‌شون رو سفارش بدید براشون. من، امسال هم شرمنده شدم و نتونستم در خدمتتون باشم... برای شما و حسنین نازنینتون، بهترینها رو از خدا می‌خوام.

.

خجسته باد ای کاش مادرانی مثل شما با همدیگه چاره ای پیدا کنید و کاری بکنید که این جدایی دیگه نباشه.

هنا

الهی بگردم! چه ماهند این دوتا اکبر. تولد اونا و تولد دوباره ت ای مامان لیلا مبارک باشه.

ماه مون

[گل]با تاخیر زیاد تولد گل پسرات مبارک.الهی زنده باشن.الهی سلامت باشن. زیر سایه حق باشن. پسرای خوبی برای مادرشون باشن.