رفتارهای پسرانه

داشتم براش از خونواده‌ای حرف میزدم که پنجشنبه برای خواستگاری اومده بودن. هنوز یک دقیقه هم حرف نزده بودم که یادم اومد بهش بگم "راستی گفت با شماها هم هیچ مشکلی نداره"... بدون ذره‌ای مکث، بدون ذره‌ای فکر، بدون ذره‌ای تمرکز، خیلی جدی و حق‌به‌جانب‌طور و بدون اینکه اجازه بده حرفم تمام بشه، گفت: "طلامونو قراره بهش بدیم، اونوقت بخواد مشکلی هم با شرایطت داشته باشه؟"... این جمله، دقایقی بعد از طرف مامانم که شاهد دیالوگمون بود، به اعضای خونوادم پیامک شده بود. همه توی بهت بودن.

 

داشتم فک می‌کردم کادوی تولدشون این باشه که ببرمشون شهربازیِ رنگین‌کمان که خیلی دوست دارن. شهربازی‌ای که باید برای استفاده از هر وسیله، هزینه داد و فقط یکبار سال پیش رفته بودیم اما فکر کردم برای تولد می‌ارزه، مخصوصا اینکه به اندازه‌ی امتیازی که کسب می‌کنن، می‌تونن از فروشگاهش، خرید داشته باشن و چقد حسین هنوز که هنوزه عاشق تابلوییه که از همون فروشگاه خریده و ازم خواست به دیوار اتاقش نصب کنم و الان جلوی چشمامه. با همین ایده داشتم خیابونها رو باهاشون گز می‌کردم که یکهو چشمش خورد به پارچه‌ی ساتن. ایستاد. نگاه کرد. اسم جنس پارچه اصلا روش نوشته نبود. برگشت سمتم و گفت: میشه یه لباس ساتن برای خودت بدوزی؟ با سوالات توی ذهنم داشتم دست‌وپنجه نرم می‌کردم که ازش بپرسم یا نه که ساتن رو از کجا یاد گرفته؟ چرا میخواد من ساتن بپوشم؟ از براقیش خوشش میاد؟ میدونه که گرونه؟ ... اما دیدم داریم پارچه ساتن طرح‌دار می‌خریم. گفتم گرونه حسین، من میخواستم با این پول، ببرمتون شهربازی رنگین‌کمان بخاطر تولدتون. گفت: ما نباید کادو بگیریم دیگه، باید برای شما کادو بخریم...

فروشنده ساتن‌های طرح‌دارش رو هی رو می‌کرد و من هی مکث بودم که خودشون رنگی رو انتخاب کنن. فروشنده سمت نگاهش به من بود و مدام از هر کدوم تعریف میکرد. سرآخر گفتم آقا قرار نیست من انتخاب کنم، زحمت نکشید توضیح ندید، اجازه بدید بچه‌هام خودشون دارن فکر میکنن.... الان من پارچه‌ی ساتن آبی‌رنگ دارم با طرح‌ پَر، پَرِ درشت، اولین کادوی مادرشدنم...

 

یادمه ایستادنمون توی مغازه‌ی بازی‌های کامپیوتری یکساعت شده بود. دونفری ایستاده بودن و خیره‌ی انبوه بازی‌های کامپیوتری بودن. خیره‌ی خیره. اینهمه رفتار پسرانه برام ناشناخته بود. چقدر دنیای پسرانه‌شون متفاوت شده بود و چقدر من با این دنیا فاصله گرفتم. تنها کاری که اون لحظه از دستم برمی‌اومد این بود که سکوت کنم و فقط ببینم دارن با چه معیاری بازی انتخاب میکنن.

قبلا هم زیاد شده بود که وارد مکانی بشیم که مردونه و پسرونه بود اما مغازه‌ای که این‌بار رفته بودیم، خیلی مردونه بود و من خیلی توی ذوق بودم. برای همین مدام بهشون چسبیده بودم که آدمای دیگه ی مغازه بدونن که من با اینام. با پسرام، دارن بازی انتخاب میکنن، نگاهم نکنین....

/ 15 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابان

سلام مبارک باشه ساتن ابی ...فکر کنم خیلی خوشگل باشه .. پاراگراف اول ان شالله که هرچه خیر است پیش اید ...خوشبخت باشید .//

الهه

دیدنشون نوش جانت:) زنده باشین

ملکه

چقدر لذت بردم از داشتن این پسرها! ان شاء الله که خدا برایتان نگهشان دارد، سالم، شاد و نزدیک

لیلا قربانی

سلام سلام سلام خانوم اومدی قم ؟ بی خبر؟ دلم خیلی برات تنگ شده بود این دفعه اومدی خبر بده حتمن تولد گل پسرات هم مبارک ان شالله 120 سال عمر با برکت و با عزت داشته باشن ان شالله مادر شوهر بشی ، مادربزرگ بشی چه عالی [دست] [قلب]

عطش شکن

چشمت روشن بانو چه خوب که از دیدار نوشتی و دل ما رو شاد کردی.

دختر معمولی

خانومی، هر وقت خبرای خوب خوب شد زود بیا بنویس. من خیلی ذوق دارم. روزی چند بار میام می خونم، بلکه خبرای خوب بخونم :)

تلخون

آدم قند تو دلش آب می شه :) چه خوب که دلتنگیا تموم شد

بیقرار

دَم پسراااااااات جیییییز باباایول یعنی خودم فدات که حست دیوونه ام کرداون لحظه که گفت طلامونو میدیمش وای چه حالی به حالی شدی آغا منم پسمل میخوام خووو هیشکی این بابای بچه های ماروپیدانکرده لطفا پیداکردین بندازین صندوق پست [نیشخند][نیشخند][نیشخند]

شبیه من تنها . .

خدا رو شکر منم خوشحال شدم انشاالله خدا هر چی خوب روزگاره بهتون بده در ضمن چش اونای که نگاه کردن کور