مادرِ من آستین‌دست می‌ذاره

اینجا رو مادری می‌خونه که بدلایلی ترجیح داده بعد از طلاقش, پسرش رو نبینه. از وقتی پشت تلفن صداشُ شنیدم و فقط کمی درمورد خودمون حرف زدیم, نتونستم از فکرش بیام بیرون. این‌بار که رفته بودم قم, وقتی با حسن و حسین راه می‌رفتم, می‌خوابیدم, بازی می‌کردم, براشون داستان می‌خوندم و حتی مدرسه‌شون رفته بودم و سری به پُلی‌کُپی‌هاشون زده بودمُ معلمشون جلوی من داشت از ریزنمراتشون حرف می‌زد و پیشرفتی که داشتن, یا وقتی روی مسواک‌شون خمیر گذاشته بودم و دندون‌شون رو یه بار خودم تمیز شسته بودم, یا حتی‌تر طرز درست فین‌کردن اول صب و رفع کیپی بینی‌شون رو بهشون یاد داده بودم, همه‌ش به پسری فکر می‌کردم که مادرش با دلایلی که برای خودش مقدسه و برای منهم محترم, این کارها رو سالهاست براش نکرده. سالهاست ندیدتش. سالهاست... میدونی دوستم! بچه‌ها مخصوصا پسرا هرچقدرم پیش پدرشون راحت باشن و یا با زن‌بابا خوب تا کرده باشن, باز به مادر خودشون خیلی نیاز دارن.

نتونستم پشت تلفن بگم اما خیلی جاها فقط مادر خودشون باید باشه تا بدون هیچ حرف و تربیتِ شفاهی و دستور دینی‌ای, از رفتار و عمل مادرش یاد بگیره چطور درِ تاکسی رو ببنده, با چه لحنی با مردم جامعه‌ش از راننده‌ی تاکسی گرفته تا همه‌ی فامیل‌هایی که منتظر همین یه روزن تا پشت سر هم تماس بگیرن و باهاشون حرف بزنن و صداشون رو بشنون, حرف بزنه. یاد بگیره زنها چقدر حساسن و یاد بگیره چطور باید دوشادوش مادرش راه بره, نه جلوتر از مادرش. یاد بگیره که باید همیشه هوای مادرشُ داشته باشه و صبور باشه وُ صبور بشه و صبورتر...

یه پسر به دستِ نرم و لطیفِ مادر خودش نیاز داره, که با چشمای خودش ببینه قبل بیرون‌رفتن از خونه آستین‌دست می‌ذاره!

اینها همه بخش احساسی دلیل سر زدنم بود. خط آخر رو هیچ‌وقت فک نمی‌کردم برای حسنُ حسینم مهم بوده باشه تااینکه داداشم تعریف می‌کرد وقتی داشت تلفنی با حسین حرف می‌زد, گویا حرفای مردونه‌ی جالبی زده بودن. یکی‌ش که تعجب داداشم از بزرگ‌شدن حسین رو نشون میداد, همین بحث آستین‌دست من بود.

ازوقتی النگوهای سفید و زرد رو توی دستم می‌ذارم, سعی می‌کنم موقع بیرون‌رفتن از خونه همیشه با آستین‌دست بپوشونمشون. پشت تلفن هم داداشم به حسین میگه: "این چه وضعیه آقا, منُ با اینهمه قسط بانک مسکن تنها گذاشتی و نیستی". حسین جواب میده "بزرگ میشم جبران میکنم دایی". باز داداشم میگه "خب حداقل الان النگوهای مادرتُ بفروش, تا بزرگ شی که طول می‌کشه". حسین هم کاملا جدی و بدون وقفه جواب میده: "میخوای به جُرمِ دیدزدن به دستِ مادرم ازت شکایت کنم تا دیگه دست زنی رو نبینی؟" داداشم که از همینجا تعجبش درمیاد, میگه: کنترل کردم تعجبم رو و همینطوری گفتم: "من نخواستم ببینم, از زیرِ آستینش پیدا شده بود دیدم". اینجا بود که حسین گفت: "دروغگو فراموش‌کاره دایی, مادر من! موقع بیرون‌رفتن از خونه آستین‌دست می‌ذاره"!

...

گاهی ما حواسمون نیست داریم چه رفتار ریزی رو جلوی بچه‌هامون انجام می‌دیدم اما کاش حداقل بدونیم که همین رفتارای ریز قراره مردان و زنان آینده‌مون رو بسازه.

 

 

 

/ 11 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زاب راه

درود بر گرامی همدل. پس از مدت ها شروع به نوشتن کردم تارنگاری درباره تاریخ و سیاست ایران دارم. اگر تمایل داشتید به تارنگارم بیایید. شادوپیروز باشید. بدرود.

حانا

سلام معلومه کجایی؟؟هر روز دارم میام یخ نه اما ننوشتی نگفتی قلبمو درگیر نکردی بی معرفت اینجا چند صد کیلومتر دور تر از تو من روزه وشبهامو با خیال تو قسمت کردم بگو بنویس درگیرم کن

...

صدای شکستن دل را مگو صدایی نیست این صدا به قیامت شنیده خواهد شد دلشکسته نبینمت خواهر گلم

...

صدای شکستن دل را مگو صدایی نیست این صدا به قیامت شنیده خواهد شد دلشکسته نبینمت خواهر گلم

مشکات

وااااای از دست این پسرای باهوشت! قبلنم حسین تو یه فروشگاهی بهت گفته بود مامانم مثل عروساس! یادته!؟[لبخند] خدا حفظشون کنه و خدا به تو دوست عزیزم توانایی و سلامتی بده، خیلی خوبه که این نکات خوب رو به والدین خصوصا مامانا یادآوری میکنی! واقعا به تاثیر تربیت مادر روی فرزند معتقدم!آفرین

مادرانه

نوشتی و باعث شدی حواسمو به خودم بیشتر جمع کنم. شاید بچه های منم این قدر حواس شون هست و ممکنه من هنوز به حرفهایی که می زنن دقت نکرده باشم.

فاطمه ایمانی

سلام خدا حفظشون کنه. ماشاء الله بچه ها خیلی روی رفتار بزرگتراشون دقّت دارند.

علی

[رویا]