خروسِ مادر!

انگار دلش می‌خواست وقتی که رفت، با دست‌خطش هم تا مدتی زندگی کنم. تا مدتی شاد باشم. تا مدتی آروم بمونم. روی وایت‌بُردم حروف انگلیسی‌ای که یادش دادم رو نوشته. صداش هنوز توی گوشمه که داشت حروف رو تکرار می‌کرد و می‌نوشت. روزهای کلاس‌داشتنم رو هم پاک‌کرده و با خط خودش دوباره نوشته. یادمه وقتی که داشت می‌نوشت، ازم می‌پرسید بین رویا و موژان و فاطمه، کدومشون زرنگ‌ترن. منم همزمان که داشتم موهای حسین رو شونه می‌کردم جوابشو میدادم. روحیات هر سه تا شاگردامو بهش می‌گفتم ولی نمیتونستم بگم موژان زرنگ‌تره. دلم نمی‌اومد. اما خودش فهمید و گفت پس موژان زرنگ‌تره. حواسم به کاری که داشت روی وایت‌برد میکرد نبود. حواسم بود که رسیدگی‌م به حسین که تموم شد، برم و وایت‌برد رو ببینم اما پاک یادم رفت، چون رسیدگی به خودش بیشتر ازم وقت می‌گیره. موهاش پرپشت‌تره، تپل‌تره. بیشتر بچه می‌شه و بیشتر ازم انرژی میگیره. یک‌جورهایی وقتی که با حسنم، کمتر فکر می‌کنم. انتهای وایت‌برد هم شکل دو تا خروس رو کشیده و نوشته: خروسِ مادر، خروسِ بچه... میدونم که حواسش نبود خروس‌ها مادر نمیشن. فقط نمیدونم چرا یه بچه‌خروس رو کشیده! خودش نیست یا داداشش؟

خدایا...

/ 9 نظر / 16 بازدید
مشکات

ای جان از این حس مادری عجیب تو[لبخند] دوستون دارم...

شاعر شنیدنی ست

آخییی چقد با احساس بود این پست ..نیشم باز شده بسته هم نمیشه عجیب! اومدم عیدو تبریک بگم عزیزم انشالله سال خوبی داشته باشی

مهاجر زمان

خدا حفظشون کنهههههههههههههههههههههههههههههههههههه

سولماز

سال نوی خوب وشادی داشته باشی.

مشکات

چرا به روز نمیشه جانم؟! بیا خب دیگه[لبخند]

ملکه

ما دلمون تنگ شده، منتظر پست جدیدیم