خواننده همیشه آخر ِ قصه رو می‌خونه....

تمام مطالب این وبلاگ رو ساعتی قبل از پست‌شدن، با مداد ب 6‌م رو کاغذ می خوام بنویسم؛ بنویسم که نه، خطاطی بگم بهتره.

 

راستش ازینکه حرف‌هام رو مستقیما تایپ کنم متنفرم. همیشه همینطوری بودم. دیوانه‌وار احساس می‌کنم بین دهنم، دستمو قلمم نوعی ارتباط وجود داره. وقتی رو کاغذ می‌نویسم احساس می‌کنم کلماتم از سرانگشتام رو کاغذ جاری می‌شن.

 

حرکت می‌کنن با فرمان مخاطب ذهنی‌م. گفتم مخاطب ذهنی؛ راستش من بی‌شرمانه معتقدم مخاطب ذهنی هر کسی فقط یه‌نفره، هر اثری فقط برای یه‌‌نفر خلق می‌شه. اصلا هر کسی تو ذهن خودش فقط برا یه‌نفر می‌نویسه.

 

من هیچ‌کاره‌م. کاغذ و قلم و فکر و لبم، حسابی به بازی می‌گیرنم آنقدر که عاشقشون می‌شم. من ازین عشق‌ها می‌ترسم.

 

سرعت تایپ‌کردنمم زیاده، طوری‌که انگار موقع تایپ‌کردن از ذهنم جلو می‌زنم اما زمانی که با دست می‌نویسم، به همون سرعتی که فکر می‌کنم می‌نویسم.من عاشق خیلی چیزهای دیگه هم هستم. مثل نویسندگی.

 

/ 3 نظر / 22 بازدید
پسر بهار

من هم با نظر شما موافقم هر چیزی تو دنیا فقط برای یک نفر خلق میشه فقط و فقط برای یک نفر

ن . د . کیمیا

سلام ... در این حس مشترکیم اما تایپ کردن نوشته‌ها خیلی وقت‌گیرن خیلی از نوشته‌هام رو کاغذا میوندن و به وبلاگم نرسیدن ... موفق باشین یاعلی

کوه

صبرت را ستایش می‌کند هر کس که سختی‌ات را درک تواند کرد سترگی آن‌قدر بلند که دست رود هم به تو نرسد آه... چقدر تا قله فاصله هست... تا لمس و احساس چقدر مانده است؟!