بگذرد آن روزگار تلخ‌تر از زهر

بعضی زمان‌ها کِش می‌آیند. شاید برای همه‌ی شما پیش آمده باشد, لحظات بسیار شاد و لذت‌بخشی که فکر می‌کنی باید دنیا همین لحظه تمام شود. لحظاتی که قند توی دلت آب می‌شود و حتی سویِ چشمت بیشتر و دلت می‌خواهد همه را در شادی‌ای که خدا روزی‌ات کرده سهیم کنی...

اما بعضی زمان‌ها بد کِش می‌آیند, بد تمام می‌شوند, بد پی‌ت را درمی‌آورند. ...

هفت‌سال؛ هفت سالی که در دوران متارکه به سر می‌بردم _وای از این اسم, چقدر از این اسم بدم میاد: متارکه. بی‌هیچ ارزشی, بی‌هیچ قداستی به مقام زن و مادر. کاش زبانشناسان عرصه‌ی حقوق فکری به حال تغییرش بکنند. بگذریم_ آن هفت سالی‌که با حسنینم به تنهایی زندگی می‌کردم و هنوز بیست سالم نشده بود, زن سرپرست خانوار نامیده شده بودم, هیچ‌کدوممون دفترچه بیمه‌ای نداشتیم.

الان که به اون روزها و سالها فکر می‌کنم, می‌بینم که چقدر عجیب بود که به لطف و فضل خدا من اصلا بیمار نمی‌شدم, دکتر نمی‌رفتم, هزینه پرداخت نمی‌کردم, استرس درمانمو نداشتم و چار ستون بدنم سالم بود اما محمدحسنم _ که جانم برای تپلی‌ش می‌رفت_ بخاطر گلو ش, کل 6 ماه پاییز و زمستون هر سال دکتر داشتم. هزینه‌های دکتر و درمانش خیلی زیاد میشد. یادم میاد بارها حس کردم که کمرم زیر بار همون درمانهای جزیی خم می‌شد.

حالا, تو همین یکسالی که طعمِ گسِ مطلقه‌بودن رو دارم تجربه می‌کنم, امروز, همین الان, همین لحظه پدرم با دفترچه بیمه‌م وارد شد.

بعد از سالها دفترچه‌بیمه‌دار شدم و فقط دارم فکر می‌کنم چه زنها و کودکانی تو کجای این کشور مجبور شدن که جا روی پای من بگذارنُ مُردگی کنن, نخورند و نخوابند و فقط کار کنند تا هزینه‌ی درمان‌های آزاد فرزندشان را پرداخت کنند. کاش دوران متارکه‌ی هیچ زنی انقدر طولانی نشه. کاش‌تر نسل ازدواج دخترانِ زیر پانزده سال تموم شده باشه. کاش تن هیچ کودکی به ناز طبیبان ... بقول نجمه زارع: اخبار گفت شهر شما امن و راحت است, من باورم نمی‌شود, اخبار هیچ‌وقت ...

/ 11 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر معمولی

هر وقت می خونمت به این فکر می کنم که من این ور دنیا، شما اون ور دنیا، چقدر با هم فرق داریم. ولی واقعا کدوممون باید حسرت شرایط اون یکی رو بخوریم؟ حسن تو، اونجا، کنار خانواده اش مریضه، و نگران هزینه ی درمانش، من اینجا، دور از خانواده ام، نگران هزینه ی درمانم نیستم، اما نگران خانواده ایم که پیشم نیستن. واقعا آدم نمی دونه حکمت کارای خدا چیه... ولی نگران نباش، میرسه روزای روشن، روزایی که شادی بی پایانو حس کنی، روزایی که به فکر دومادی بچه ها باشی ..

مشکات

وای نمیخوام باور کنم پاسخی که به «بیقرار» دادی رو.... عزیز من همه آدمها به یه شکل با دنیاشون درگیرن شایدم گیرن! اما خیلی بده که دست آخر، همه چیز به کمرنگ شدن اعتقاد به خدا برسه و به راحتی بگیم که دیگه دعا هم نمیکنم.....هرچند که میتونی نماز هم ....ولی خدا همیشه منتظرته.... یه سوال؛ اگه خیلی دیگه دعا نمیکنی و آرزویی نداری، آیا اوضاع بهتر شده جانم؟ بهتر شده؟! ادعونی استجب لکم....

مشکات

دعا کردن یعنی قلبا همه چیز رو به خدا سپردن نه شمارش و به زبون آوردن.....خدا همه صداهاتو، دعاهاتو حتی افکارتو میشنوه، میفهمه، حس میکنه اما عزیزکم اون چیزهایی که ما میخوایم از خدا با اون چیزهایی که خدا برامون میخواد متفاوته.... ولی خدا سمیه رو خیلی دوست داره....

لینک‌زن

سلام این پست وبلاگ شما به عنوان "تیتر یک لینک زن" انتخاب شد باتشکر لینک زن http://linkzan.ir/archives/22247

یِ خانومِ شاد!

چی بگم؟؟؟!!!

قلی

منم مثل تو فکر می‌کنم ولی می‌دونم غلطه درباره جوابت به بی‌قرار گفتم

سوگل

برای روزهای تلخی که پشت سر گذاشتین حرفی ندارم ، اما امیدوارم روزای پیش روتون خوب باشه ![گل]

نجوا

چه قدر بزرگی دختر. خیلی بیشتر از سن و سال... چه قدر چیزهایی هست که آدم رو بزرگ میکنه. قد سالها. چه قدر درد هست تو این مملکت و چه قدر قانون الکی و چه قدر عدم حمایت ها...

یک زن

کاش قانون ما از زن ها بهتر حمایت می کرد. مارا در پناه عدل خودش می گرفت و می گذاشت کمی از بار خستگی هامان کمتر شود.

حوا سیب

دردها قد آدم را بلند تر میکنند ..........و میتوانی از بالی سر همه /همه چیز را ببینی و بگویی چون میگذرد غمی نیست......... گلم تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد