این روزهای کلاس سومِ شاد

صبح که بیدار شدم، اصلا خبری از بارون نبود. فقط از دریچه‌ی تهویه آشپزخونه که هنوز براش تهویه‌ای نخریدم، باد سردی می‌اومد. به خدا که سلام کردم، برق رو روشن کردم و وضو گرفتمُ سجاده‌ی قرمزمُ پهن کردم و نشستم به حرف‌زدن. بدون اینکه حرکتی از لبهام حس بشه و صدایی ازم دربیاد. خیلی حسّی خوبی بود. ساعت رو نگاه کردم، یه‌ربع به 6 بود. نیم ساعت دیگه باید پسرها رو صدا می‌زدم که صبحونه بخورن. منهم باید وسط تکرارهای مکرر "لقمه دهنتون نیست، تلویزیون رو خاموش می‌کنم اگه غذا نخورید" براشون ساندویچ خونگی درست کنم، نفری دوتا. هر روز چهارتا درست می‌کنم که با یه عدد سیب قرمزی که این هفته از جمعه‌بازار با حساسیت خاصی در اندازه‌ش که از متوسط هم کوچیکتر باشه‌ خریدیم، تا بتونن تو دقیقه‌های زنگ تفریح تمامش کنن.

روزهایی هم که شب قبلش ماکارونی درست می‌کنم یا کتلت یا کوکو، سعی می‌کنم کمی اضافه بیاد تا فرداش تو ظرف غذاشون بریزمُ تا تو مدرسه بخورن. این دو تا روزهایی که ماکارونی به مدرسه می‌برن رو خیلی دوس دارن. مثل اولین روز مدرسه، امسالشون، با ماکارونی فرستاده بودمشون. حسین کلاس دوم که بود، یه بار می‌گفت: دوستم وقتی ماکارونی‌مون رو دید گفت: چرا ماکارونی شما قرمزه؟ گفتم مگه ماکارونی اونا چه رنگیه؟ گفت زرد. فهمیدم لابد مادر دوستش مواد کمتری به رشته‌های ماکارونی می‌زنه ولی من چون این دو تا کمی لاغرن و نسبت به سنشون کاهش وزن دارن، سیب‌زمینی رو همربه صورت قند ریز می‌کنم و بهش، مواد سویا و مقداری گوشت کوبیده‌ اضافه می‌کنم. پرملاط! مثلا...

دیروز سر صبحونه بودیم که یهو بارونی شروع به باریدن گرفت که بدون اغراق باید بگم صدای همُ هم به خوبی نمیشنیدیم. تا دلش خواست تو ده دقیقه بارید. نگران شده بودم که چطور باید ببرمشون به مدرسه. بهشون گفتم صبر می‌کنیم تا شدتش کم بشه. نگران نباشید، امروز صف نخواهید بست و دیر نمی‌شه

کمی از شدت بارون که کم شد، با هم حرکت کردیم. هر سه‌تامون فهمیدیم باید چتر بخرم براشون. بهشون گفتم امروز می‌خرم، نگران نباشید. بعد از اینکه به مدرسه رسوندمشون، تاکسی گرفتم تا برم از اولین مغازه براشون چتر بخرم. دونه‌ای هشت هزار تومن بود، خریدم.

من هیچ‌وقت برای خودم چتر نخریدم، اصلا دوست ندارم زیر بارون خیس نشم، اصلا دوست ندارم چادر مشکیم، آب بارون رو روی خودش سُر نده. راستش یه‌جورهایی حسِّ مادرنبودن بهم دست می ده. دیروز ولی دو چتر خریدم براشون که اندازه‌ش از متوسط بزرگتره. دو تا پیراشکی هم برای عصرشون گرفتم و برگشتم خونه. لباسهای روی طناب توی حیاط خیس خیس شده بود. مادرم پشت تلفن بهم گفت باید جارختی بخری که لباسها رو تو اتاق خشک کنی، دیگه هوا همینه یا لباسهاتُ بیاری خونه مون تا بندازم تو خشک‌کن. گفتم نه، شما اگه فقط یه طناب داشته باشید، همون رو میخوام فقط. میخوام مثل بچگی‌هام که شبهای سرد، این سر اتاق تا اون سرش رو با طناب می‌بستی و لباسهای شسته‌شده رو روش قطار می‌کردی، منهم تو اتاق طناب وصل کنم

امروز؛ چهارم مهرماه 1391، جلسه اولیامربیانه. اولین جلسه تو کلاس سوم ابتدایی. باید ساعت 10 مدرسه‌شون باشم. می‌رم به ناهار برسم

 

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
محمدرضا

یه بار تو دانشگاه سر کلاس بودیم که بارون شدیدی گرفت. دلم بارون می خواست. از استاد اجازه گرفتم و رفتم چند دقیقه زیر بارون. بعد که برگشتم تو ساختمون راه که می رفتم لچ لچ صدا می دادم. کفشم پر آب شده بود. همون طوری رفتم سر کلاس دو قدم که راه رفتم کلاس منفجر شد. استاد ولی خوشش اومد از کارم :)

سحر

آخ كه چقد دوس داشتني آخ كه چقد دوس دارم اين روزانه نويسي هاي مادرانه تو رو