مادری‌ام عذاب‌وجدان دارد

 

 

مادری‌ام عذاب‌وجدانی دارد که دارد ازبین می‌بَرَدَم. خیلی بیشتر از گاهی، زمانهایی که نمی‌توانم مثل همکارم با تمام ابهَّت مادرانه‌ام توی جلسه‌ی کاری از فرزندانم حرف بزنم. فرزندانی که در خانه گذاشته‌ام تا در جلسه‌ی کاری شرکت کنم و باید بگویم‌شان، گوشزدشان کنم که زودتر بحث را تمام کنید چون من نیز یک مادرم!...

 

شبکه‌ی خبر و تهران و قرآن ... داشت نشانم می‌داد. زنی بود که داشت از اهداف گروهی‌شان می‌گفت، از فعالیت‌های تابه‌حال‌شان، از افتخاری که کسب کردند... زنی که تریبونی شده بود برای دغدغه‌ی فرهنگی‌ گروهش؛ گروهی که بیشترشان نمی‌دانستند او یک مادر است؛ او یک زن آسیب‌دیده‌ی همین جامعه است؛ همین فرهنگ، همین آیین...

 

شبکه‌ها داشتند نشانم می‌دادند، زنی که سعی می‌کرد بیشتر تماس‌های کاری‌اش را صبح‌ها وقتی پسرهایش مدرسه هستند، داشته باشد تا نکند صدای‌شان باعث شود دوستی، همکاری از حالت کاری بیرون بیاید و بفهمد او یک مادر است، بفهمد و شاید ناخواسته مسائل دیگر را نیز ...

 

حوصله‌ی هیچ دغدغه‌ی اضافی را ندارم. حوصله‌ی هیچ رابطه‌ی غیر کاری را هم. راه‌حلَّ‌ش را هم بلد نیستم. فقط توانسته‌ام خیلی ناجوانمردانه پسرهایم را در پستوهایم پنهان کرده‌ام؛ بدون اینکه ذره‌ای بدانم تا کجا می‌توانم بزرگ شدنشان، قد کشیدنشان، دوشادوش راه‌رفتنشان کنار خودم را نبینم و این لذت را مثل همکارم با دیگران به اشتراک نگذارم.

 

باید تمرین کنم؛ از همین امشب. باید اصلا به همکارهایم خیلی راحت بگویم: "نه؛ نمی‌توانم الآن این مطلب را بخوانم؛ چون دارم پسرهایم را می‌خوابانم، املا می‌گویم، مدرسه می‌برم؛ جلسه‌ی اولیا مربیان هستم" باید وقتی مریم این‌سری بهم می‌گوید: "نمی‌شود که اینطور بیای تهران و بری، شب بیا خونه‌ی ما" بگویم‌ش: "نمی‌شود، یک مادر شب را کنار فرزندانش باید بخوابد مریم". چه می‌دانم اصلا هرچیزی...؛ همین است؛ باید همینکار را کنم. مَردم هزار و یک حرف که می‌خواهند بزنند. هزار و یک دغدغه‌ی دیگر که می‌خواهد بهم اضافه شود، بشود. من باید سربلندانه مادری‌ام را اعتراف کنم... باید بگویم من! مارال سربه‌زیر هجومی که گم شده!...

 

 

 

 

 

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
رهرو

بسم الله الرّحمن الرّحیم مادرتنها کسی‌ست که میتوان "دوستت دارم"‌هایش رااا باور کرد حتی اگر نگوید یا حی

فاطر

چقدر درد داشت این پست ...

مادرانه

من شرمنده ت شدم که اومدی و دیدی خصوصی نوشتم. راستش چیزی توش نیست و فقط به خاطر اینکه بتونم یکی از مخاطب هایم رو که می دانم هست ولی نمی دونم کی هست، این کار رو کردم. باز هم معذرت می خوام ازت. به زودی اون پست رمزدار ولی خالی ، مادرستان رو برش می دارم.

سمانه

سلام کلی گشتم تا این پست رو پیدا کردم. شعراش رو میخوام. برا یه معلم کلاس اول. در واقع شعرای دیگه شما رو هم میخوام، اگه امکان داره. ممنون میشم. samane.noroozi@gmail.com دامغان هستم و خوشحال مشم لطف کنید و برام بفرستید. یا حق.

ی خانومِ شاد!

دلم برای مادرم تنگ شد با سختی بزرگمون کرد سختیای زیاد سالها باهات اختلاف نسل داره ولی حرفات تصویرشو تو ذهنم پر رنگ تر کرد از خدا میخوام انقد عمر بده بهش و فرصت ب من ک بتونم جربان کنم مادر بودناشو شب بیداریشاو سختیاشو احساساتشو از خودم بدم میاد ک ازش دورم... میشه برای سلامتیش دعا کنی؟؟؟ [گریه]