پوست‌اندازی‌های مادرانه

پوست‌اندازی چقدر درد داره! چقدر بی‌هوشت می‌کنه. چقدر می‌تونه دمار از زنونگی‌ت دربیاره. خب؛ من تو مخیله‌م هم همچین روزهایی رو فکر نمیکردم. اما هی دارن میان. هی دارن یکی یکی آوار میشن روی سرم. مثل غزل‌هام, دوبیتی‌هام, برگ‌های شعرِ رو دیوارم... فقط جان مادرم که سجاده‌ش بیشتر از من پهنه بگو, چند وقت‌درمیون باید پوست بندازم؟ بگو تا آماده‌ی درداش باشم, به خدایی‌ت قسم داری بد تا می‌کنی...

مامانِ مینا که گفته بود: "فکر کن چارسال رفته‌ن خارج از کشور برای ادامه تحصیل", چار سالش برای من یعنی همون دو هفته‌ای که نمی‌دیدمشون. حرفش برام تسکین خوبی تو اون دو هفته‌ها بود. تو اون دو هفته, مدام خودم رو با این جمله‌ی مادرانه‌ش تسکین می‌دادم که: رفتن درس بخونن, خداروشکر سلامتن و دارن درس میخونن, تو هم می‌تونی هر دو هفته ببینی‌شون.

اما تو تموم اون روزا, هیچ‌وقت فکرشُ نمی‌کردم که وقتی بیاد و نتونم هر دوهفته به دیدنشون برم, هیچ‌وقت‌ها. اینکه مادری از "هیچ‌وقت" استفاده می‌کنه, یعنی داره با یقین همه زوایاش رو بررسی می‌کنه و می‌گه.

حالا کجاشُ دیدم. خدایِ من! دیده صم‌بکم شدم, دیده پوستِ آخری رو خیلی دردناک رها کردم. دیده خراب‌م, دیده سرمو تسلیم‌وار پایین آوردمُ دم نمی‌زنم, دعا نمی‌کنم, هیچ‌چیزی ازش نمی‌خوام, با خودش گفته چقدر مزّه میده این. چقد حال میده خداش بودن. چکار کنم ک تسلیم‌تر از این بشه, بیفته, واقعا بیفته.

حالا سیُ یک روزه ندیدمشون. سی و یک روزی که قراره پونزده روز دیگه هم بهش اضافه بشه تا اگه باز مشکلی پیش نیاد, سنگ از آسمون نباره, مادری بعد از دو ماه پسراشُ ببینه, بو بکشه و باز هم بگه: خدایا شکرت

/ 8 نظر / 26 بازدید
یِ خانومِ شاد!

ینی 4 سال دیگه تموم میشه این دوریا؟؟ میان ور دلت؟ کاش زودتر برسه این روز ک همیشه بنینت کنارت باشن مادر بودنت همش رشد کنه

شبیه من تنها . . .

زندگی برگ بود در مسیر باد امتحان ریشه هاست . . . اینقد مرد باش که وقتی پسرات بزرگ شدن سرشونو بالا بگیرن بگن این مرد مادرمونه

زهرا

قضه شو خوب متوجه نشدم . چى شده؟

مشکات

خب خدا آدمو دوست داشته باشه همینه دیگه... هر چی عزیزتر، امتحاناشم سخت تر.... دعا میکنم روزی برسه که این روزهای سخت حتی این حرفایی که از زور ناراحتی و درد میزنی برات خاطره بشن تا با مرورشون به خودت افتخار کنی جانم... به امید روزهای شاد... هر وقت پسرا رو دیدی از طرف منم ببوسشون مامان سمیه[خجالت][لبخند]

الهه

امیدوارم حداقل همیشه ازشون خبر داشته باشی حتی اگه نبینیشون......... :( راهی کربلام و نایب الزیاره تون - شما هم لطفا دعام کن

قلی

با خوندن پست‌هات می‌خوام بمیرم از غصه پ.ن. از لینک زن پیدا کردم وبلاگتو