بخواب گلم

این شب‌ها توفیق اجباری بیدارم. خیلی ناشیانه خماری می‌کشم و سر از مونیتور برنمی‌دارم و از آشپزخونه هم بیرون نمیام تا پسرها خودشون بخوابن و منو کنارشون نبینن. بهشون گفتم: "دیگه باید خودتون شب‌ها بخوابین، نه منتظر من باشین تا بیام بین‌تون و بغلم بزنین و خوابتون ببره". می‌دونم خیلی دیر شروع کردم ولی دلیلش نه جانداشتن بود و نه فراموش‌کردن، خودم با آرامش می‌خوابیدم اینطوری، که این دو تا فارغ از هزارسوی مشکلات روز، شب، درست به‌پهلو و موازات و بغل من می‌خوابن، دست راست یکی و دست چپ اون یکی، محدوده‌ی شکم منو پر میکنه تا خوابش ببره. پریشب؛ شبِ اول بهونه درمی‌آوردن، هر از چند دقیقه‌ای با درماندگیِ مردونه‌یِ تمام، التماس می‌کردن که برم پیششون، خوابشون نمی‌بره. قبول نمی‌کردم. می‌گفتم: نه، خوابیدن سخت نیست، بین‌مونم که دیوار نیست. فقط تو رختخوابتون نیستم، بگیرید بخوابید لطفا. یه‌ساعتی تو رختخواب نگام می‌کردن، می‌دیدن دارم تایپ می‌کنم هرزگاهی، حواسم پی نوشتن و خوندنی غرق شده لابد، فکر می‌کردن مطمئنا به‌زودی تموم می‌شه کارم و میرم کنارشون. بعد از مدتی اما، به نتیجه‌شون که نمی‌رسیدن، می‌پرسید، دقیقا نمی‌دونم کدومشون بود که پرسید: مامان! شما چجوری خوابت می‌بره؟ به دروغ گفتم سعی می‌کنم به چیزی فکر نکنم. گفت منهم الان می‌خوام بخوابم و به چیزی فکر نمی‌کنم ولی اصلا خوابم نمی‌بره. گفتم محاله حسین، "یادم اومد، حسین بود"، بعدازظهر نخوابیدیم که شب خسته باشیم و زود بخوابیم، صبح هم که 6 پا شدیم، الان مغزتون خیلی خسته‌س و می‌خواد بخوابه، فقط کافیه چشماتو ببندی و اجازه بدی‌استراحتش رو بکنه. بعد از یه‌ربع که از این حرفم گذشت، خوابیدن، دوتایی، بی من. ولی هنوز عادت نکردن، الان دقیقا سه شبه که من نه می‌تونم درسی رو بخونم و نه کار عقب‌مونده‌یی رو انجام بدم، حسِّ متفاوتیه این شب‌ها که باید هی چشم‌انتظاری بکشم تا خوابشون ببره تا با خیال راحت برم کنارشون بخوابم، البته الان به نیم‌ساعت نرسیده می‌خوابن. یادم نره هیچ‌وقت که این شبها، انتهای اسفنده سال 90 هست. 

 

/ 3 نظر / 79 بازدید
ابراهیم رحیمیان

اتقافا کاری خوبی کرده بودی و مطمئن باش فرزندان با عاطفه ای بار خواهند امد . ولی گاه گداری در آغوششان بگیر و نوازششان کن تا این رشته الفت و انسی که بافته ای همانطور مستحکم بماند . من نیز رابطه ام با فرزندانم را همین گونه حفظ کرده ام .

مادرانه

اخرش نفهمیدم کدومشون حسن اند و کدومشون حسین؟! کاش با ماژیک روی شکمش نوشته بودی. اقلا این کنجکاوی منم بی حس می شد. خدا برات نگهشون داره. مستقل کردن بچه ها خیلی سخته، به خصوص اگه پسر باشند.

خسروبيگي

"محدوده‌ی شکم منو پر میکنه تا خوابش ببره." اين جمله به نظر من جمله خوبي نيست!