به صف!

من فقط همین رو میدونم که از عدالتت بدجوری به دوره. غم هم حتی باید به ردیف سراغ آدم بیاد, نه بصورت حمله. از بچگی توی مدرسه هم همینطوری بهمون یاد دادن. معاونی بود, مدیری بود. نگامون می‌کردن, نظارت داشتن, کسی نباید دست از پا خطا می‌کرد و بی نظمی‌ای راه می‌نداخت. حق نداشتیم از صف خارج شیم.

حالا نه معاونی هست, نه مدیری. هیچ‌ بزرگی نیست که نظارت کنه. همه‌ی غم‌های ریز و درشت هم دارن حمله می‌کنن. همه‌ی غم‌ها...

آدما دنبال بهونه‌ن میدونم. تا از مشکلات خسته میشن, یهو کرور کرور مشکلاتشون جلوی چشماشون ردیف میشه. همینکه انقدر ضعیفم که نمیتونم کارت تلفنی براشون بخرم تا از کلاس قرآنشون باهام تماس بگیرن, همونجوری که خودشون دلشون میخواست و ایندفعه با خوشحالی بهم گفته بودن "مامان دیگه ناراحت نباش که نمیتونیم بهت زنگ بزنیم. دم کلاس قرآنمون, تلفن کارتی گذاشتن و میشه به موبایلت زنگ زد". ولی وقتی امروز پشت تلفن مدرسه میگن که حواسشون نبوده که هیچ‌وقت با خودشون پول نمیبرن و منهم انقدر دستم بهشون نرسه, انقدر ضعیف باشم و نتونم هیچ کاری کنم که این روزها انقدر گند نزنن.

خدایا من اینها رو کجای دلم بذارم؟ خودت یه لحظه بیا جای من. وقتی میدونی که حتی عید نوروز هم بااینکه بچه‌هات توی شمالن, نمیذارن ببینیشون تا سرِ موعد همیشگی, دو هفته یعنی چهاردهم فروردین که دیگه نیستن و تو باید دوباره اینهمه راه رو بری, بی‌هیچ‌ انرژی‌ای و وقتی میفهمی که دادخواستی بنام ملاقات فوری وجود داره که الان وقتشه و باید بنویسیش تا برای عید بتونی یکی دو روز نگهشون داری ولی برای نوشتنش باید یه هفته ده روزی توی اون شهر بمونی که نه مکانی برای اینهمه مدت داری و نه هزینه‌ی وکیلش رو میتونی پرداخت کنی که اصلا اون به جات اینکارها رو بکنه, دیگه به کجایِ این زندگی دلم خوش باشه؟

خدایا انسانها رو میشد بهتر هدایت کرد. از انسانیت به دوره که مادری حتی لحظه‌ای درک نشه که باید با بچه‌هاش تلفنی حرف بزنه, از انسانیت خیلی به دوره که نباید عید نوروز سوای روزها و ماه‌های عادی ولو یه ساعت بچه‌هاشو ببینه...

من حالم خوب نیست

من داغونم

هایدم کنید

 

 

/ 6 نظر / 28 بازدید
بیقرار

یه مدت می شد خیلی دلگرفته بودم خیلی ، احساس میکردم خدا داره بهم ظلم میکنه یه چیزی تو همین مایه ها که گفتی همین که احساس میکنی حتی خدا هم درکت نمیکنه داغونت میکنه همش هم از یه مقایسه ی ساده شروع شد از دیدن خوشبختی کسانی که همه ی اونچه من نداشتمو داشتن خوب غمباد کرده بودم از بیکسی !!!هر چه قدر هم میخواستم شکر گذار باشم نمیشد لا مصب هیچ جوره نمیتونستم کنار بیام یه چند وقتی گذشت فهمیدم همون نفر خاصِ خوشبخت در خانواده به بلایی مبتلاست که اگر برای من بود میمردم وقتی دقت کردم دیدم اونقدر مشکلاتو برا خودم بزرگ کردم که اصلا حواسم به خوشیهام نیست به نظرم خدا به توانایی ما نگاه میکنه یه دردایی توی زندگی برای ما نیستن وبلعکس فکرنمیکنی الان دچار یه عذاب احساسی هستی؟؟ شما دو بچه دسته گـــــــــــــل وسالـــــــــــــم داری چیزی که خیلی ها آرزوشو دارن با ناراحتی تلخ نکن این همه خوشبختی رو

بی خیال

وکیل چه قدر می‌خواد؟

شبیه من تنها . . .

. . .

مشکات

لعنت به این بی قانونی های بشری...لعنت[تعجب][کلافه] عزیزکم.....

نجوا

چرا دنیا اینطوره؟ چرا قوانین اینطور؟ هعــــــــــی[افسوس]