شوهرتان را پرستش کنید

باید یکی به زنها بگوید که همراهی دوشادوش مردهاشان توی بازار، حتی اگر با غُر هم همراه باشد، می‌ارزد.

باید یکی به زنها بگوید همینکه فقط نگران سِت‌کردن کیف و کفشُ آستین‌دستُ روسری‌شان هستند و نه نگران حساب‌کردن اجناس از کارت بانکی‌شان. که هی بسوزند چون یادشان می‌آید با سختی ساعتها ترجمه و تدریس، دوزاری درآورده‌اند و باید حواسشان به خریدهای غیرواجب باشد، می‌ارزد.

باید یکی به زنهای اینروزهای آخر اسفند، لذتهاشان را یادآوی کند.

شماها خیلی خوشبختید که سایه‌ی مردتان را دارید.

من اگر جای شما بودم، می‌پرستیدمش. نترسید، بپرستیدش

/ 8 نظر / 34 بازدید
مشکات

کو گوش شنوا خواهر !! تازه خیلی از مردا ور میشناسم اصلا حق ندارن غر بزنن که یه وقت خانومه ناراحت بشه!!![نگران] البته بی تعارف و تعریف، من واقعا دلم برا پول و وقت همسرم میسوزه[لبخند]

نجوا

کم است که قدر عافیت بدانیم :(( حتی اگر مرد پدر باشد...

ملکه

فکر کنم تو این 5 سال تا حالا به اندازه انگشتای یه دستم با هم نرفتیم خرید، ولی کاملا درک کردم چی میگی. مخصوصا که من کلا خودمو از مسائل مالی کشیدم کنار.

حورا

اولین بارم هست که براتون کامنت میزارم. با این حرفتون دردم رو تازه کردین.من یه اخلاقی دارم که خیلی خیلی غیرتی، حسود یا هر چیزی که بشه اسمش رو گذاشت هستم. خودم محجبه و چادری ام . کوچه بازازرهای شهرها همه جا از زنان و دخترانی پرشده که با هزار قلم آرایش و لباس های نامناسب افتاده اند به جان کوچه و خیابان ها و به نمایش زیبایی هایشان مشغولند . مگر با این اوضاع میشود که آدم دست شوهرش را بگیر برود بازار خرید؟ من هر وقت یک چنین کاری کرده ام پشیمان شده ام. بدم می آید همسرم را به این فضای آلوده ببرم. او هر قدر هم بخواهد نگاهش را کنترل کند این جرثومه ها همه جا پراکنده اند.و بالاخره سررا پایین بیندازد مواجه می شود با پاهای ساپورت پوش و بالا ببیر با قیافه های هفتاد رقم بزک کرده. (1)

حورا

واقعا مانده ام باید چه کار کرد. دل من و امثال من لک زده یک بار دست همسرم ان را بگیریم و بی دغدغه و بی نگرانی برویم خرید. واقعا این قضیه شده برای من و امثال من یک آرزوی تقریبا دست نیافتنی. شما راه خلی دارید؟ جامعه که فکر نمی کنم حالا حالا ها درست شود.خودمان با دلمان چه کار کنیم آخر؟ بی خیال برویم تو این معبرهای شیطان یا ا از این حق طبیعی خودمان محروم کنیم؟(2)

حورا

برای این که در یک فضای پاک نفس بکشیم گاهی به سرم می زند بی خیال درس و دانشگاه بشوم و مهاجرت کنیم به شهری با آلودگی کمتر، چه می دانم قمی، مشهدی جایی. جایی که حداقل این کوچکترین حق شهروندی را داشته باشم. جایی که دغدغه ی مصون ماندن ایمان خودم و همسرم را نداشته باشم. اه.....

یِ خانومِ شاد!

ی وقتایی ی چیزای ساده و روزمره رو آنچنان خوب و خاص مینویسی ک آدم با خوندنشون و داشتنش فکر میکنه خوشبخت ترین آدم روی زمینه...

یِ خانومِ شاد!

خیلی خوبه ک شوهر ادم ی جوری مدیریت کنه خانومش از مسائل اقتصادی چندان سر درنیاره و درگیر نباشه و دغدغه اش بیشتر خرج کردن باشه ولی توی زندگی ما برعکسه....منم همش نگران دخل و خرجامونم و دائم درگیر کم و زیاد شدنا