قنوت بخوان، بلدش نیستم هنوز

 

بیابانی پیدا کرده بودم و خار می‌کندم و مدام نق می‌زدم و گریه می‌کردم. یهو آمدی مثل داستان "خار و دل" شجاعی، دقیق‌تر اگر آدرسش را بدهم، می‌شود جزو داستانهای "سانتاماریا"یش. دست روی شانه‌ام گذاشته بودی و گفتی: "خدا بنده‌های خسته را بیشتر دوست دارد. خدا بالهای شکسته را بهتر می‌پذیرد" و بعدش بوسه‌ای می‌زنی و دست روی موهام می‌کشی و خوابم می‌کنی

همیشه همینجاست که گریه‌ام بیشتر می‌شود. تو خودم بودم. سر لای دستهام کرده بودم که نکنه بچه‌ها که غرق در بازی‌شون بودن، ببیننُ بفهمنُ ...

صدای شلیک تفنگش نزدیکتر شده بود. انگار سمت من هدف گرفته بود و شلیک می‌کرد، اینطور حس می‌کردم. که یکهو داداش حسینش گفت" آدم مامان خودشو هدف نمی‌گیره که، بیا اینطرف". خنده‌م گرفته بود.

صدای اذان باعث شد که پا شم از جامُ طبق معمول فقط بلند بگم: "نمازه". با این ریتم آشنان، هول می کنن و هی می گن " مامان! شروع نکنیا تا ما بهت برسیم. صبر کن، من تشهد رو هنوز کامل بلد نیستم. سجاده‌ منه، نه سجاده‌ی تو، ببین اینجاشُ قرمز کردم ..."

و من تا چادرم رو از تا باز کنمُ گیره بزنم، هر دو اینطرف و اونطرفم ایستاده‌ن. اصلا خار و دل شجاعی رو برای همین روزها دوست دارم. همین روزهایی که بهانه‌ی آشتی‌م شده. بهانه‌ی خوندن "ربنا آتنا فی‌الدنیا حسنة ..." که مدتی طولانی جاش، فقط صلوات می‌خوندم.

مستحبیِ نمازِ واجب را کندتر بخوان حسن

من هنوز کامل بلدش نیستم!

 

 

/ 3 نظر / 73 بازدید
fateme

لــــایـــــــک[دست]

حامد

چقدر برای من رویایی وقته نمازت ، یعنی میشه منم اینطوری بشم ، اذان که بشه فقط نماز . تبریک می گم . خوش حال میشم به وبلاگ من سر بزنی

sara

داستان خار و دل رو یادم رفته. برم دوباره بخونمش بیام توی حال و هوای تو...