مامان بهونه‌گیر

 

 

حتی ذره‌ای تمرکز ندارم این‌روزها، چه برسه درس بخونم برای امتحاناتم. دارم به زور زندگی می‌کنم. به‌ زورِ اعتقاداتی که دست‌وپامو بستن؛ به زور اعتقاداتی که اگه نبودن، خیلی قبل‌تر من‌هم نبودم.

دیگه فلوکستین هم جواب نمی‌ده آقای دکتر.

هنوز می‌ترسم از اتفاقاتی که شوم‌ن و قراره بیان اما زمان داره با کندی زجرکُشم می‌کنه.

فاطمه؛ میزبان اولین سفر سه‌نفره‌م، اینروزها تو خونه‌ی خدا لونه کرده. وقتی قبل رفتنش دیدم‌ش، موقع خداحافظی وقتی داشت سوار ماشین می‌شد تا کنار شوهرش بشینه، فقط یه کلمه گفتم: فاطمه... خیلی محکم برگشت و گفت: می‌دونم، می‌گم بهش. این محکمی‌ش رو نمی‌تونم ترسیم کنم. میخکوبم کرده بود یه‌لحظه. دلم لرزید حتی، خجالت هم کشیدم...

دیشب وقتی چشامو باز کرده بودم و داشتم صدای اذان صب رو گوش می‌دادم، اصلا اتاق خودم کنار بچه‌ها نبودم. بدون اینکه بخوام روبروی سیاهی پرده‌ی خونه‌ش داشتم دور می‌زدم... داشتم...

پا شدم با ترس

وضو گرفتم با ترس

نماز هم خوندم با همون ترس

یه ترس عجیب

تسبیحات رو که داشتم بعد از مدتها می‌زدم اما، دیگه نمی‌ترسیدم. اون ترس ناشناخته دیگه کنارم نبود

ناآرومم اینروزها بانو

مامان بهونه‌گیر رو هیشکی دوس نداره. نه؟

 

/ 2 نظر / 62 بازدید
رها

مقاوم باش و صبور مامانِ مقاوم و محکم رو همه دوست دارن

آدم

مامان بهونه گیر رو همه دوس دارن/ آدم حوای بهونه گیر رو دوس داره/ راز هنوز بهونه میگیره دلتنگ مادرشه/ بنویس تا سبک شی/ امشب راه می افتم/