لحظه‌ی وصال

دو روزه لوزه‌ی سوم محمدحسنم ورم کرده و من پیر شدم به‌طرز فجیع. با کوچکترین ورمی هم حالت‌تهوع‌های شدید می‌گیره و کاملا لپ‌هاشو از دست می‌ده. امروز که باز باید می‌بردمش درمانگاه، چون بارون می‌زد و خیلی هم سرد بود، محمدحسین رو پیش مامان گذاشتم و با محمدحسن راهی شدیم. از همون اول نق زد که چرا داداش نیومد باهام و من این‌دفعه که نوبت مریضی اون شد، نمیام و گریه و این حرفا. دوتا آمپول هم یکدفعه‌یی خورد و من کل طبقه سوم تا پایین درمانگاه رو بچه‌بغل راه می‌رفتم. رفتیم براش آبمیوه بخرم، روحیه‌ش بهتر شد. یکی هم برای داداشش برداشت، تازه می‌گفت چون داداش آب‌انار دوست داره، براش آب‌پرتغال برندارم و ازین حرف‌ها. پسته و بادامی هم برداشتیم و با کت و کول خسته اومدیم خونه. به محض اینکه دو برادر بعد از دو ساعت و نیم به هم رسیدن شروع کردن به انواع ماچ و بوسه و تازه محمدحسن فهمید باید نازهاش رو یه‌پُرس پیش داداششم بکنه و کلی لنگید و نالید و این‌حرفها. سیر تا پیاز درمانگاه رفتن رو هم تعریف کرد و شده بود نی‌نی‌ش.

دکتر گفته بود نباید مدرسه بره امروز تا خوب شه. برای اولین‌بار محمدحسین رو تنها بردم مدرسه. کل بعدازظهر مگه خوابید حالا؛ همش می‌پرسید داداش هنوز نیومد؟

داشتم برای مامان تعریف می‌کردم چه قدرتیه دوری همو طاقت ندارن اینا؟ گفت شما که رفتین درمانگاه، محمدحسین مدام می‌گفت: الان رسیدن درمانگاه، الان دکتر داره آمپول می‌زنه، داداش هم بغل مامانه، یعنی الان می‌تونن کجا باشن... الان دیگه میان؟ و این حرف‌ها

....

الان

خوابن هر دو

موازی هم

و من

از خستگی

می‌سوزه چشمام

به‌طرز فجیعی

 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
Mr.Moon

پاهایت را می بوسم که از آن بوی بهشت می آید بانو