بُقچه

همیشه یاد گرفته بودم که لباسهای زمستونه رو توی تابستون، درون روسری‌ای ببندم و بگذارم کنار.

همیشه یاد گرفته بودم که لباسهای تابستونه رو توی زمستون، درون همون روسری ببندم و واگذارش کنم به فصل‌ش.

اینجا به اون روسری می گن: بُقچه!

وقتی که هجرت رو توی تقدیر پسرا نوشتن، لباسشون تا یکسال توی اتاقشون آویزون و تاشده توی کِشو بود تااینکه جز دو دست لباس ورزشی‌ای که مال زمان فوتبالی‌بودنشون بود و دو تی‌شرتی که احتمال می‌دادم همچنان تا دو سالی اندازه‌شون باشه، بقیه رو توی بُقچه‌ای بستم و دادم به خانواده‌هایی که نیاز داشتن. حالا دست به دست شده و من توی جاهای مختلفی از شهر، اون لباسها رو تن بچه‌ها می‌بینم. اون لباسها طوری توی ذهنم حک شده‌ن که برای لحظه‌ای نمی‌تونم وقتی می‌بینمشون، جلوی مات‌موندنم رو بگیرم. انگار خود پسرام هستن که توی سطح شهر، کنار خانوم و آقای دیگه‌ای نشسته‌ن و راه می‌رن.

حالا که خواستم لباسهای زمستونی‌م رو توی بُقچه لباسهای تابستونی ببندم. اشتباها بقچه‌ی حسن و حسین رو گرفتم. وقتی گره‌اش رو باز کردم، دیدم لباس ورزشی و تی‌شرت و جوراب فوتبالی و مچ‌بند پسرهاست... اشتباهِ خوبی بود. چون تی‌شرت ورزشی رو گذاشتم توی کوله‌م که توی دیدار این‌دفعه با خودم ببرم. پسرهام همیشه عاشق تی‌شرت فوتبالی‌شون بودن که شماره‌شون پشت لباس حک شده بود.

الان دارم مرور می‌کنم؛ بُقچه‌ی قهوه‌ای، بقچه‌ی لباس حسن و حسینه. بُقچه‌ی سفید، بُقچه لباسهای زمستونی من.

 

 

 

/ 0 نظر / 19 بازدید