مرا به نامِ کوچکم صدا ...

 

مطلب شهرزاد رو که خوندم، یاد اسمِ خودم افتادم که خیلی کم صدا می‌شدم. کاملا از فامیلی‌م فاکتور می‌گیرم، چون برای خودش حکایت طولانی‌ی داره و باید پای اجداد روحانی‌مو وسط بیارم. و اما اسمم، خیلی کم با اسمم خطاب می‌شدم. تو خونه یا "مامان" بودم، یا "آبجی". حتی بابا و مامانمم به زبون داداشا و فهیم، گاهی "آبجی" صدام می‌کردن. تو بین همکارا هم که به فامیلی صدا می‌شم. تا زمانی هم با دخترای همکار، مقابله می‌کردم که چرا به فامیل صدام می‌زنین و تا اسم کوچیکمو صدا نمی‌زدن، جواب نمی‌دادم. خب الحمدلله نتیجه‌بخش بود.

 

از یه سالی به بعد به بچه‌ها گفتم اسممو صدا کنن. از وقتی هم که داشتم خیلی ناراحت با مامان، سر این صدانشدن حرف می‌زدم، ایشون هم به اسم صدام می‌زنن.

 

توی دفترم که داشتم این یادداشت رو امروز می‌نوشتم، عنوان زدم: "سمیه". کیفور شده بودم. چون تابه‌حال خودمم خودمو خطاب نداده بودم. خلاصه اینکه وقتی پنجم اسفند بدنیا اومدم، پدرم مأموریت بود و همین باعث شد که حسابی تو دل عموها و پدربزرگ‌ها و کلا فامیل جا باز کنم و از اونجایی‌که مامانم کم‌سن بود لابد، به خودشون اجازه دادن، برام اسم انتخاب کنن. مادربزرگم یعنی مادر مامانم، چون اولین‌نوه‌ش رو می‌دید، گفت: اگه میشه دوس دارم اسم من روش بره، یعنی "کلثوم" بشم. می‌گن عموبزرگه نپذیرفت و مخالفت کرد و گفت باید بشه سمیه. مامانم تعریف می‌کنه که این اسم یه زمانی مُد شده بود حتی و اسم درخوری بحساب می‌اومد. اکثرا هم که نگاه می‌کنم، توی منطقه‌مون، دخترهای این سن و سال، سمیه هستن.

 

علت مُدشدنش رو نمی‌دونم ولی یادمه خودم وقتی پیش‌دبستانی بودم، می‌دونستم و برای دیگران توضیح هم می‌دادم که اسم من، اسم اولین زنِ شهیده تو اسلامه. مامانم کتابش رو هم برام خریده بود که اتفاقا تصویررنگی داشت. من با سمیه؛ مادرِ عمّار بزرگ شده بودم حتّی، الگوم شده بود تو بزرگ‌شدن. یکجورهایی علت حفظ بودن دعای کمیل و عهد رو تو سن ده‌سالگی و حتّی‌تر خال روی لبم که یه شبه تو همون دوران از لبم بیرون زد، همین اعتقاد قوی می‌دونستم. اینها هم گذشتن، متأسّفانه.

 

شاید سمیه‌ی اون سال، با سمیه‌ی الان خیلی فرق کرده اما فرهنگ اسم‌هامون رو هنوز یدک می‌کشیم. من هنوز سمیه‌یی هستم که لذت‌ها و دلخوشی‌های کوچیکی دارم، انقدر کوچیک که شاید کسی نتونه درکشون کنه.

 

 

 

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
كلبه

تو هميشه سميه‌اي... سميه :)

مــینا

جان دل... سمیه! سمیه! سمیه! سمیه! سمیه! سمیه! سمیه! منظورم تلف کردن عمر و با هر شرایطی ساختن بود، در حالی‌که میشه تغییرش داد. می‌ارزه به سوختنش؟

فکوری

من حتی تو کامنت هام هم فکوری ام. انگار هیچوقت رسمی بودن دست از سرم بر نمیداره. من حتی تو دفتر خاطراتم هم... حتی امضام هم... حتی یادگاری هایی که به عزیزانم میدم... اه راستی راجع به اسمهای دهه شصتی یه بار یه کار آماری پژوهشی(جنگولکی!) کردم. اینکه متولدین دهه شصت اکثرا میثم بودند و سمیه. (البته این دو اسم برام اهمیت داشت چون برخلاف اسم ائمه که همیشه روی بورسه، این دو اسم بعد دهه شصت بشدت کاهش پیدا کرده.)

فکوری

راستی این مطلب شهرزاد کدوم مطلبه؟

ی خانومِ شاد!

سمیه سمیه سمیه سمیه جان ندیده دوستت دارم خیلی زیاد!!! فهمیدی؟؟؟