جبر زندگی

 

می‌شمُرد: "چارده روز دیگه اینجایی مامان, گریه نکن". و من از حرف تکراریِ هر دفعه‌ی حسین آروم می‌شدم اما حالا بعد از اینهمه مدت که هر دو هفته رفتم و یک‌روز تو یکی از طبقات خونه‌ی معصومه  باهاشون موندم و خیلی, وقت از زندگی‌شون گرفتم و اخیرا هم هر بار که برگشتم بابل, سرُم وصل کردم, دارم فکر می‌کنم زیادی سخته که مدام سربار یک نفر بمونی و اینهمه فکر و خیال مزاحم‌بودن و نداشتن جا و فکر قیمت مسافرخونه اذیتت کنه.

 

بلد نبودم چطوری جلوی بغضم رو بگیرم و با حسینی که روزها رو می‌شمرد صحبت کنم که برای مدتی _نمیدونم تا کِی_ بجای دو هفته‌ یکبار, سی روز یکبار بیام.

دیروز که با هم رفته بودیم بیرون, باهاشون حرف زدم و از سختی‌های رفت و آمد هر دو هفته گفتم و نداشتن جا و مزاحم شدن تو خونه‌ی این و اون. 

نفسم بند اومده بود اما به اندازه‌ی توانی که من روزها برای همین یکی دو جمله صرف کرده بودم, زودتر از تصور و درک مادرانه‌م دیدم که بزرگ شده‌ن و حتی گفتن: "مامان همون جوری که سختت نیست بیا"...

 

حالا این‌بار قراره بشمرم: یک, دو, سه, ... بیست و نه روز دیگه...

 

/ 5 نظر / 25 بازدید

سلام [لبخند] من فیلم ( تهران ۱۵۰۰)تو وبلاگم واسه دانلود گذاشتم[گل][گل]لطفا بیاید و دانلود کنید و نظر خودتونو راجع به این فیلم بگید*** و همراه خانواده دور هم جمع بشید و لحضات خوبی با دیدن این فیلم داشته باشید[لبخند] اینم ادرسه وبلاگمه http://320.persianblog.ir/post/4

یِ خانومِ شاد!

[ناراحت]

مهرانه

ای قربون دلت برم من. کاش میشد با خودتون این کار رو نکنی.

مشکات

سمیه دیوونم کردی با این متنت:( خیلی دلم گریه خواست خیلی براتون دعا میکنم خیلی......

اما همون 14 روز شد شُکر خدا ...