غدیری مادرانه

 

برای دو پسر, در سن‌ِّ جنینی, حرف‌زدنِ مادرانه کم نیست. اما اینکه خیلی بی‌اختیار دستت رو مدام روی شکمت بکشی و براشون مناجات امیرالمومنین بخونی و مدح آقا رو بگی و با شور دیگه‌ای بخونی: "اگر گل می‌شود زیبا, علی گوید, علی گوید", یکی از لذت‌بخش‌ترین‌هاست.

 

از تپلیِ شکمم پیش داداشا و پدر و پدربزرگم خجالت می‌کشیدم که هرروز شاهد بزرگ‌تر شدنش بودن. هرچی مامان‌مریمم بهم می‌گفت انقد به خودت سخت نگیر, انقد با چادررنگی تو اتاقت نباش, اذیت میشی, قبول نمی‌کردم که نمی‌کردم.

 

مادرها می‌دونن, غیر از بزرگیِ شکم, نمی‌دونم بسته به کدام دلیل علمی, ناف هم مثل یه تیزی میزنه به جلو و از پشت لباس راحتیِ خونه, یه تیزی وسط یه شکمِ گرد خیلی توی دیده.

 

دلایل خجل‌بودنم البته کم نبود, همینها هم نبود که قبول نکنم بدونِ چادر توی اتاق و حیاط قدم بزنم. البته‌تر الان که فکر میکنم, باید به همه‌ی اینها, کم‌سن‌بودنم رو هم اضافه کنم. کم‌سنی خیلی خامی داره, بارداری توی سن کم, باعث می‌شه که خیلی رفتارهای عجیب از مادر سر بزنه که بعدها شاید آدم بهش فکر هم می‌کنه, خنده‌ش بگیره.

 

همه‌ی دلایل دست به دست هم داده بودن که من بیشتر اوقات توی یه اتاق بمونم و سعی کنم خیلی کم توی هال کنار پدر و پدربزرگ و برادرهام بشینم. همین باعث شده بود که اون اتاقِ تنهاییِ من تبدیل شده بود به مکانی برای حرف‌زدن. حرف‌زدن با دو جنینی که توی شکمم بودن و باید الفبای زندگی رو از همون روزهای جنینی بهشون یاد می‌دادم.

 

امروز که تلویزیون عید ولایت خوبی رو برگزار کرده بود. امروز که قاسم صرافان توی برنامه, هی شعر خوندُ شعر خوندُ دلم هوایی شد, یادم به همون روزها پر کشیده بود. دستم بی‌اختیار روی شکمم می‌رفت و نوازشش می‌کرد و مدام می‌گفت: أشهد أنّ علی‌ولی‌الله. دو پسر با سن‌های جنینی رو. دو برادر کنار هم که بایستی از همون روزهای جنینی, از حرفهای مادرانه‌ی اون روزها, این‌روزهای مقاومت رو یاد می‌گرفتن. چه خوب هم یاد گرفتن که بدون مادرشون, بدون دستِ نوازشگر مادرشون, این روزهای کودکی و نوجوونی‌شون رو سپری کنن.

 

یا علی‌جان! من به همون روزهام قسم, به همون روزهایی که صدات می‌زدم قسم, با نام تو متبرکشون کرده بودم, با نام تو خوابشون کرده بودم, با نام تو سلامشون می‌‌دادم... می دونید آقا! ما مادرها یک روزهایی داریم توی زندگی‌مان, که مدام غدیرمان را برای کودکان جنینی و فرزندانمان بازسازی می‌کنیم. دستتان را می‌گیریم و به ولایتتان قسم می‌خوریم و عشق می‌ورزیم.

 

دستت رو از بالای سر این بچه‌های معصوم برندار آقا

 

همین

/ 12 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یِ خانومِ شاد!

خدا نکنه منتظر عیدی ات باش از صاحب این روز

لیلا قربانی

عالی بود سمیه جان چه قدر خوبه احساسات یک مادر ان شالله زیر سایه ی مولا علی در پناه خدای علی

علیرضا عباسی

سلام یادداشت شما توسط "علیرضا عباسی" در مجله اینترنتی «پارسی نامه» به آدرس http://www.parsiblog.com/Mag/ به صف نوشته های برگزیده در آمد موفق و موید باشید

لینک‌زن

سلام این پست وبلاگ شما در "لینک‌زن" بازنشر داده شد باتشکر لینک زن http://linkzan.com/archives/18646

صبا

سلام ان شاءلله درپناه مهربانیِ همیشگی پدر امتِ شیعه،دل هاشون گره خورده به محبت روز افزون اهلبیت علیه السلام. سایه ی پرمهر شما و همسر بزرگوار بر سرشان مستدام...

ستایش

آره، من میدونم :)

آذرین

سلام حسنیه گرامی.امیدوارم که روزی زود فرزندانت برای همیشه کنارت باشند.با اینکه برخی چیزها طبق نظرم نیست اما آنچه که از دل بر آید بر دل نشیند.ای کاش هر کدوم ما خودمون رو در مورد سرنوشت هم مسئول میدونستیم تا روز روشن مادر رو از فرزندانش جدا نمیکردن و اسم اجرای دین خدا هم روش نمیذاشتن.میدونین ما تقریبا هم سنّیم امّا من با این که تو زندگیم سختی کشیدم هنوز به قول معروف دهنم بوی شیر میده.اون موقعها که از بودنتون با بچه ها مینوشتین عشق میکردم.و حالا هم از خاطراتتون و بعضی موقع از دیدارتون مینویسین و من بازم این مهر مادری رو با غمی جانکاه که شرمنده ام میکنه درک میکنم.امیدوارم که خوب و خوش باشین و شادی همیشگی هر لحظه به شما نزدیکتر بشه.لینکتون کردم.

حبیب

و این روزهای خوب ...

عاطفه

دلم گرفته خیلی زیاد.........