حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
هیچ مامانی حق نداره تا بچه ش بیدار نشده، از کنارش پا بشه by: حُسنیه

فک کرده بود پیشش نیستم و پا شدم. دست کوچولوش خورد به پهلوم. همونجا هم موند و دوباره خوابید. تا وقتی‌که به پهلوش دراز بودم و مطمئن نشدم که خوابیده، حتی پهلومو عوض نکرده بودم. اما همین‌که پهلوم‌و عوض کردم... . حتی یه ربع قبلش بعدِ نماز صبح بود که رفتم دوش بگیرم. ازین دوشای پنج دقیقه‌ای قبل از کلاس. تا پشت در حمام اومده بود. یعنی انگار همین که دید تو رختخواب نیستم، بیدار شد و دنبالم گشت و بعد از آشپزخونه، اولین‌جا حمام بود که بذهنش رسید. یعنی فقط تو عرض سه چهار دقیقه‌ای که حضور فیزیکیم تو اتاق نبود...! یعنی ممکنه تو مغزش چه اتفاقاتی بیفته که این نبودن‌و حس بکنه. یعنی اثبات شده‌س که بچه با گرمای مادرش ... یعنی اثبات شده‌س که این گرما حتی اگه تو 8 سالگی یه لحظه نباشه، تا این‌حد... کمی ایستاد و دید نیومدم، در زد و صدام میزد... اونم با صدای یواش. شاید فکر میکرد ممکنه مادرجونش باشم و رفته باشم دانشگاه. صدام میزد مامان... "دلم میخواد بعد از کلمه‌ی مامان هزار تا نقطه بزارم. من با این کلمه کُماها رفته‌م"  در رو باز کرده بودم و با عطش لحن خودش گفتم "جونم، چرا زود بیدار شدی؟ امروز جمعه‌س". اصلا یه شب تا صب که یه بچه چشاشو می‌بنده، چرا اینهمه دل‌تنگی داره؟ چرا صب که پا میشه، انگار به مامانا همه دنیا رو میدن؟ گفت بیا خوابم نمیبره؛ خواب دارم... کارم دیگه تو حمام تمام شده بود و شیر آب رو بسته بودم. نور حمام چشاشو میزد، اخم قشنگی داشت و با تمام ابهت مردونه اما صدای نازکش گفت: مامان زود بیا نمی‌تونم بخوابم. ... نابود شدم ازین حرفش. هنوز شلوارکمو نپوشیده بودم که داشتم دوباره می‌افتادم کف خیس حمام. مث غصه‌ای که یهویی کمرتو خم می‌کنه، دولا شدم. دستمو سپر سنگ دسشویی کردم و سریع شلوارکمو پوشیدم‌و فقط داشتم به احساسش فک میکردم. به علاقه‌ش. به داغون‌شدن‌م. به محکم نبودنم. به نبودنش. به نبودنم. به بیدار شدناش. به بغض کردناش. موهامو لای حوله گذاشتم و بدو رفتم توی اتاق. هنوز چشاش باز بود. فک کردم باید براش بگم چرا یه‌لحظه بیدار شد و من‌و پیش خودش ندید. فک کردم باید جواب بدم به نگرانی‌ش. فک کردم حق نداشتم تا بیدار نشد از پیشش بلند شم. فکر کردم هیچ مامانی حق نداره تا بچه‌ش بیدار نشده از کنارش پا بشه. باید دلیل بیارم که تبرئه شم. آره فک می‌کردم گناه کردم. سرمو خم کردمو حوله رو انداختم رو موهام، شروع کردم به آبگیری‌ش. همینطوری هم حرف میزدم و میگفتم باید برم دانشگاه تا ساعت 8 به کلاس برسم ولی همین الان میام پیشت حسینم. دوباره حوله رو مث کلاه رو موهام سوار کردمو رفتم پیشش؛ تو رختخواب‌ش. خرسیشو بغلش دادم‌ اما دستشو گذاشت تو دستمو خیلی آروم چشاشو بست. بوسش می‌دادم. هی لبامو به بهونه‌ی بوس رو گونه‌هاش می‌چسبوندم. هی.. من... خوابید...

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه