حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
خداجون by: حُسنیه

از وقتی مسیج دادی و گفتی "گاهی خدا انقد بعضی صداها رو دوس داره که مدام‌لبریز سکوت می‌کنه تا فقط هی صدای خدا خدا کردنش‌و بشنوه"، تحمل کردم تا خودِ الان که بچه‌ها بخوابن. مسیجتو باز کردمو دوباره خوندم. گریه‌م گرفته، دارم خدا رو صدا می‌زنم: خداجون... هی تصویر بچه‌ها میاد جلو چشمام، باز می‌گم خداجون... صدای گریه‌ی خودشون‌و می‌شنوم... خداجون... میدونی اعظم! چون دارم گریه می‌کنم صدام کلفت شده الان. بهشم گفتم یعنی تو این صدا کلفت‌و دوس داری و برا شنیدنش سکوت کردی؟ من اینا رو نمی‌فهمم خب. من فقط می‌دونم نمی‌تونم وسط این دو وروجک نخوابم یه شب. من فقط می‌دونم نمی‌تونم نیمه‌شب برای آب‌خواستن محمدحسن بیدار نشم، من فقط می‌دونم دیوونه می‌شم. کافر می‌شم. می‌میرم.

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه