حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
زجرِ زنانگی by: حُسنیه

شبها مدام سرک می‌کشم توی گذشته‌م. به خاطره‌های اختصاصی‌م. به چندین خاطرات عمومی‌م. به تقدیر، به پدرم که طناب داری رو هر شب مدام‌لبریز دور گردنش می‌ندازم، به کودکی‌م که فقط بلد بود درس بخونه اما غروب پنجشنبه‌یی مثل الان قبل از روزهای فاطمیه، درست تو همین حال و هوا و فصل شاید سیزده سال پیش، سرِ سفره‌ی عقد بشینه و ندونه چی شده، کی چرا اومده، آزمایش خون واسه چی بود... اصلا به این فکر می‌کنم عکس‌العمل پسرا وقتی انقد بزرگ شن و اطلاعات پزشکی‌شون انقد خوب شه و ... یا وقتی زن بگیرن و ناخودآگاه بفهمن که با عمل جراحی نطفه‌شون بسته شده و یا خیلی بیشتر بفهمن که دکتر بخاطر سن‌ِّ کمم، اجازه‌ی زدن اون آمپولای قوی رو نمی‌داد و مدام اصرار می‌کرد این دختر تازه 15 سالگیش تموم شده، این آمپولا خیلی براش ضرر دارن اما قانون مردسالارانه‌یی حاکم بود که باید انجام می‌شد وقتی‌که باید جایگزین مشکل ناباروری مردونگی‌ش می‌شد. من گیج می‌زنم وقتی می‌رسم به 8 ماهی که به پشت خوابیدم، به هشت ماهی که جثه‌م کوچیک بود و تحمل سنگینی رو نداشت و بی‌خوابی شبونه امونم رو می‌برّید اما باز هم خدا رو شکر همه‌ی این خاطره‌ها رو با مرد قصی‌القلب گذشته‌م شریک نبودم. شمال بودم و او پی لقمه‌ای زن شاید. من اینها رو نمی‌فهمم. من نمی‌فهمم چرا هرشب باید موهامو شونه کنم انقد تا خوابم ببره، من نمی‌فهمم چرا این‌سالها نمیرن گُم‌ شن. من اصلا هنوز فکر می‌کنم اشتباهی تو کار بوده، هنوز فکر می‌کنم یکی می‌خواد زنگم بزنه و بگه خدا سلام رسوند و گفت دیگه بسّته، بیدار شو. این تقدیر رو ابلیس اشتباه توی بال فرشته‌ها گذاشت و نصیبت شد. این تقدیر امضای منو نداره، اشتباه فرشته‌م بوده و حالا حاضرم بخاطر زجر این سالهات، صفت جبّاریمو به کار بندازم و بگم بیا حد بزن، بیا جبران کن. ...........

خوابِ بد دیده‌ای انگار گلم! چیزی نیست....

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه