حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
تنِ لختم، روحِ لختش by: حُسنیه

خودمو به خواب می‌زنم تا فک نکنه بیدارم. محمدحسن‌و میگم.  بیدار شده و فهمیده ازم فاصله گرفته، کاملا پا می‌شه و میاد به پتوم می‌چسبه و دستشو حلقه می‌کنه دور گردنم و دوباره می‌خواد بخوابه. نمی‌دونم وقتی کاملا پا می‌شه، باز چجوری خوابش می‌بره. چقد خوبه که مث من حساس نیست. اگه بیدار بودم می‌گفتم محکم بغلم کردی، دارم خفه می‌شم ولی خب نباید بفهمه بیدارم. تنمو حس می‌کنم و فقط خدا رو شکر می‌کنم که پتو از روم کنار نرفته. از وقتی سیدمهدی شجاعی داستان لباس خواب صورتی‌ش رو نوشت، من دیگه با لباس خواب نمی‌خوابم. یه‌جور جنگ با نویسنده، یه‌جور جنگ با عقیده‌ای که پشت داستانش بود. یه جور دیده‌نشدنی که دلم نمی‌خواست از نویسنده ببینم. گرچه صورتی‌ش رو هم نداشتم. دیگه دوقلوهامم می‌دونن من عاشق لیمویی‌ام. دیگه تکون نمی‌خوره، صدای نفساش می‌گه اگه کمی صب کنم خوابش سنگین می‌شه. الان مطمئنا هنوز چشاش بازه ولی دلش خواب. دستم‌و از روی تنم نمی‌تونم تکون بدم. فکر می‌کنم به انعطافی که هنوز از روزای تکواندورفتن داره که البته خودمم تلاش می‌کنم این انعطاف‌و حفظ کنه. فقط یاد آهنگ شاهین نجفی می‌افتم، یعنی تنها کاری که تو اون لحظه به‌ذهنم اومد شعر ساریناش بود. به لختیِ تنم فک می‌کنم. می‌شم ساریناش. به حرفش گوش می‌دم و می‌خوام تنِ لختم‌و به مردی بدم که روحِ لختشو بهم می‌ده. ایمان دارم و خوشحالم که دیگه گذشت اون زمونی که دختر دوازده‌ساله رو به مردی بدن که ده سال ازش بزرگتره و روح لخت نمی‌فهمه و فقط الفبای تنِ لخت‌و می‌فهمید... خوابید. یواش می‌شینم تو رختخوابم. پتو رو تا گلوم آوردم تا خودم سختم نباشه. دنبال لباسام می‌گردم. اصلا معلوم نیست وقتی دوقلوها رو شبا می‌خوابونم، خودم کجا لباسمو درمیارم. از بس دل‌تنگ آرامش پتو می‌شم همه حواسم میره، می خوام خیلی زودتر زیرش پناه بیارم. آرومم می‌کنه پتو. مخصوصا طرح‌های پلنگی پتوهای شمالی. پیدا می‌کنم، دستمو دراز می‌کنم و برمی‌دارمش. هنوز نیمه پوشیدم که می‌گه سلام مامان.

 

  Comments ()
Recent Posts ... بالون! زندگی با طعم حامد زمانی شهریور دوست‌داشتنی پدرشوهرای مهربون زنِ داستان اینروزهای سخت دوستِ متأهلم... ۱۳٩۳/٤/۱۸ بی واسطه با همسر سابقتان صحبت کنید!