حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
نون والقلم by: حُسنیه

به امتحانش می‌ارزه. اینکه شماره‌م رو بزارم و بگم به من زنگ بزنین و با گوشهاتون بشنوین حرف‌زدن یکریز ِ پسرهامو. اوّلای مادریم بااینکه توپ‌بازیشون توی اتاق خیلی سروصدا داشت و با نیروی زیادی شوت می‌کردن به دیوار، اول پتک می‌خورد به سرم و عصبی می‌شدم. اما بعد کنترل می‌کردم و ترجیح میدادم فقط نگاشون کنم و حتی‌الإمکان ازشون فیلم بگیرم.

به طرز ِ شوت‌زدنشون خیره می‌شم و فقط این‌موقه‌س که خوب می‌فهمم چقد قد کشیدن. حالا هزار بار هم که توپ رو به سینه‌ی دیوار شوت بزنن و صداش تو گوشم سوت بزنه دوسش دارم.

من به این نوع دوس‌داشتن عادت کردم.

من به شعرگفتن و نوشتن و درس خوندن توی اتاق سه‌نفره‌مون عادت دارم. حاضرم از تموم نوشته‌ها و شعرهای باکره‌م بگذرم، حاضرم هیچ شب زفافی براشون قائل نباشم و لذت غزل‌شدن شبونه رو به گور ببرم اما صدای شرارت معصوم این پرحرفی و توپ‌بازی رو نه.

من سنگ شدم و سالهاست که تن به این نوع مادری کردن دادم. این سالها از لذت مجازی گذشتن، زنی در دورترین آرامش ناپیدا رو می‌سازه.

از صبح قانون و قواعد وزن و عروضی‌ی رفته روی مُخم، مدام هم داره تکرار میشه. اگه کامل بشه، اگه کیسه آبش هم پاره بشه، اگه زایمانش خیلی سخت باشه... وای اگه حالا که دارن خاله‌بازی ِ پسرونه‌شون رو میکنن، بتونم کاملش کنم.... آره می‌ارزه. من باید چند بیت دیگه رو کار کنم. باید بازی کنم. باید بمالونمش تا کلمه خوب ارضا بشه و بتونه با سستی و فشار همینطور که توی فقه نوشته، غسل‌لازم.

صدای توپ میاد. توپی که محکم به دیوار می‌خوره اونم از جنس لاکی‌ش. قبلا توپ والیبال داشتن اما دوباری به لامپ‌های کم‌مصرف خورد و شکست. بعد ِ اون همیشه لاکی‌ش رو خریدن. ازین صورتی‌های کمرنگ. خیلی توپ لاکی توی اتاق سروصدا داره وقتی دروازه‌ش دیوار باشه.

دلم می‌خواد به‌اندازه‌ی تموم نویسنده‌ها و شاعرایی که تو شمال زندگی نمی‌کنن بنویسم. بشینم تو جنگل و وسط باغچه‌ی پُر ِ شاهین ِ توی حیاط و گل‌های همیشه بهار و بنویسم. آی شاعرا و نویسنده‌‌ها دست از نوشتن و شعرگفتن برندارین. اگه روزی تو کوچه و خیابون، تو بازار و مطب دکتر، تو شهربازی و سینما زنی دیدین که دست دو پسرش رو گرفته اما با یه خودکار و دفترچه‌س، به احترامش قلمتون‌و بردارین و ترجیحا برین یه اتاق ساکت و بنویسین. جای هزاران متنایی که خواست قلم کنه اما نشد بنویسین.

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه