حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
لب می‌گزید حوا by: حُسنیه

حوا

حسرت می‌خورد

خیلی زیاد

گاهی

دیروز نوبت دکتر داشتم. تنها رفته بودم و توی سالن انتظار مشغول ترجمه‌ی کتاب درسی امروز نشسته... یهو دختری با شوهرش وارد شدن، دختره انگار آینه‌ی من بود. چهره‌ی خودشم معلوم بود از شباهتمون تعجب کرده. نوع حجابمون، نگاه کردنامون، حالا از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون مهربون‌بودنمون حتی...

اما

رابطه‌ی آقای مرد با دختره فوق‌العاده بود. حسرت‌برانگیز حتی. همه‌ش فکر می‌کردم چی می‌گفت آدم تو گوش حوا، که ریز و و تحریک‌برانگیز می‌خندید حوا، لب گاز می‌گرفت حتی حوا...حوا...

به روی مبارکمم نمی‌آوردم ضمیر ناخودآگام که مشغول ترجمه نیس، داره اونا رو نگا می‌کنه. یاد ابلیس افتادم که لابد توی بهشت با همچین صحنه‌ای روبرو شد و اغفال کرد. مجبور شد اغفال کنه. دلش لرزید. دلش خواست.

یهو به خودم اومدم. ولو بودم روی زمین اما هنوز روی صندلی نشسته. کاش زودتر منشی صدام میزد....

آری

حوا

حسرت می‌خورد

خیلی زیاد

گاهی

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه