حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
آ...را...یَش...گاه by: حُسنیه

 محمدحسین از همون دور اسم آرایشگاه رو می‌خونه:

آ...را...یَش...گاه...

آ...را... یِش...گاه.

همیشه همینطوره؛ روزنامه‌، مجله یا حتی کتاب داستان‌هاش رو که می‌خونه چون حرکتی روی حروف نیست، اول با صدای "  َ " امتحان می‌کنه. البته به‌جز کلمه‌ی "اَوَّل" که می‌خوند "اول"...  بعد اگه اون کلمه رو شنیده باشه، خیلی تند و با خوشحالی و فریاد درستش رو تکرار می‌کنه و تو فیق اجباری من و داداشش باید تو این شادی‌ش سهیم بشیم و جیغ بکشیم.

محمدحسن وقتی اسم آرایشگاه رو می‌شنوه، خیره می‌شه به درِ شیشه‌ایِ آرایشگاه و بعد از کلی دقّت متوجه می‌شه اسم آرایشگاه قسمت وسط شیشه نوشته‌ش. اصولا محمدحسن همیشه به چیزایی فکر می‌کنه که محمدحسین براش اهمیتی قائل نیست. من بارها با دیدن رفتاراشون می‌گم این دو موجود اصلا بدون هم ناقصن.

طبق معمول توصیه‌هامو شروع می‌کنم: یادتون نره اول در بزنین، بعد سلام کنین. البته با این رفتارم همیشه تو جدلم. نمیدونم چرا از کوچیکی عادت کردم بهشون بگم سلام یادتون نره یا آقا باشیدا چون محمدحسن شکل و شمایل زیاد درمیاره. برعکس همه که می‌گن رفتار بچه رو بی‌خیال؛ بزرگ می‌شن، درست می‌شن، من نسبت به این رفتارای خودم همیشه گفتم: بی‌خیال؛ بزرگ شم درست می‌شم.

می‌رن داخل. آرایشگر هم چون ما جزو مشتری‌های ثابت‌شیم، بعد از سلام با خوشحالی می‌گه اول کی‌ می‌یاد بشینه؟

معمولا دعواهاشون رو سرِ این قضیه تو خونه می‌کنن. یکی‌شون می‌ره جلو و آرایشگر دست می‌زاره روی شونه‌ش و تخته بزرگی رو روی دسته‌های صندلی می‌زاره و بغلش می‌کنه و می‌زاره رو تخته.

نمی دونم چرا بچه‌ها معمولا اولین کاری که بعد از نشستن رو تخته می‌کنن اینه که از تو آینه منو ببینن.

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه