حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
بُدو by: حُسنیه

توی سالن دانشگاه یه یادداشتی نوشته که من هربار بااینکه صددفعه خوندمش، می‌ایستم جلوش‌و می‌خونمش و بااینکه می‌دونم آخرش چی می‌خواد بگه اما تک‌تک کلماتش‌و می‌خونم تا برسم به آخرش:

هرروز صبح توی آفریقا یه غزالی وقتی خورشید طلوع می‌کنه، شروع به دویدن می‌کنه، می‌دونه باید سرعتش از یه شیر بیشتر باشه تا کشته نشه.

هرروز صبح توی آفریقا یه شیری وقتی خورشید طلوع می‌کنه، شروع به دویدن می‌کنه، می‌دونه باید سرعتش از یه غزال بیشتر باشه تا از گرسنگی نمیره.

مهم نیست غزال باشی یا شیر؛ با طلوع خورشید دویدن رو آغاز کن.

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه