حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
... by: حُسنیه

دو ساله که بودی، روضه که به اوجش می‌رسیدُ من صورتم رو لای چادر پنهان می‌کردم، لاشو باز می‌کردیُ توی اون تاریکی می‌گفتی: مامان گریه نکن... پشت‌بندش حسن هم سرش رو به‌زور داخل می‌کرد که ببینه داداشش چی بهم می‌گه، جوری لای چادر رو هم پشت سر داداش و خودش نگه می‌داشت که کسی جز خود اون دو نفر، داخل چادر رو نبینن. بعد که حرف داداشش رو می‌شنید، ملتمسانه نگام می‌کرد تا ببینه قبول می‌کنم دیگه گریه نکنم یا نه. منهم راهی نداشتم جز اینکه چادرم رو عقب‌تر ببرم و بغلتون کنم و توی بغلتون توی دلم روضه به پا کنم. دیگه از اون روز به بعد، چادرسیامو نکشیدم روم. اصلا هیچی جلوی صورتم نذاشتم. دلِ بچه‌های کوچیک می لرزه.

این‌روزا که مادرجون بدجور دلتنگ‌تونه. این‌روزا که غم خاصی توی صورت و صداشه. این روزها که داره منو راهی دیدن شما می‌کنه، دلش با هر روضه‌ی کوچیکی می‌لرزه. من می‌فهمم که از دلتنگیِ شماها اینقدر توی روضه‌ها بی‌تابی می‌کنه.

دیروز اما، دلم می‌خواست وسطِ روضه، بعد از اینکه لرزش شونه‌هاش تموم نمی‌شد، لای چادرش رو باز کنمُ بهش بگم جونِ حسنینت بسه، دیگه بسه. ..

می‌خوام بیام دیدنتون، مادرجون نمی‌تونه. انقدر تو این چند روز بهم گفت "خوش به‌حالت" که دلم آتیشه.

...

کاش همه‌ی این‌ها دروغ بود.

مداح میگه: لعنة الله علی القوم الظالمین... و من توی دلم بارها تکرارش می‌کنم!

 

کربلایی‌ها! دعامون کنین

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه