حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
  by: حُسنیه

قبلن‌ها تا مامان یا آبجیم می‌گفتن غزل جدیدتُ بخون، نگاهِ حسن و حسین می‌کردمُ فقط میگفتم: بچه‌ها ...

می‌خندیدن و فکر میکردن و تا جایی که میشد زور میزدن که کل مصرع‌ها رو کامل به یاد بیارن و ...

همیشه حس غرور عجیبی بهم دست می‌داد وقتی این صحنه رو بوجود می‌آوردم. صحنه‌ای که پر از نگاهای لذت‌بخش و شاداب دیگران به حسن و حسین و شعرخوانی‌شون بود.

خوب بود برام...

خوب بود برام که می‌دیدم دقت میشم، یکی هست که میبینتم، یکی هست که زیر ذره‌بینشم، به کلمه‌کلمه‌یی که ازم درمیاد گوش میده حتی اگه سرش به کارتونش گرم باشه.

مدتهاس غزلامو به کلاف روی دیوار اتاق گیره می‌زنم

تو میرسی یک روز و همه رو از بَر می‌کنی

...

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه