حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
رفتارهای پسرانه by: حُسنیه

داشتم براش از خونواده‌ای حرف میزدم که پنجشنبه برای خواستگاری اومده بودن. هنوز یک دقیقه هم حرف نزده بودم که یادم اومد بهش بگم "راستی گفت با شماها هم هیچ مشکلی نداره"... بدون ذره‌ای مکث، بدون ذره‌ای فکر، بدون ذره‌ای تمرکز، خیلی جدی و حق‌به‌جانب‌طور و بدون اینکه اجازه بده حرفم تمام بشه، گفت: "طلامونو قراره بهش بدیم، اونوقت بخواد مشکلی هم با شرایطت داشته باشه؟"... این جمله، دقایقی بعد از طرف مامانم که شاهد دیالوگمون بود، به اعضای خونوادم پیامک شده بود. همه توی بهت بودن.

 

داشتم فک می‌کردم کادوی تولدشون این باشه که ببرمشون شهربازیِ رنگین‌کمان که خیلی دوست دارن. شهربازی‌ای که باید برای استفاده از هر وسیله، هزینه داد و فقط یکبار سال پیش رفته بودیم اما فکر کردم برای تولد می‌ارزه، مخصوصا اینکه به اندازه‌ی امتیازی که کسب می‌کنن، می‌تونن از فروشگاهش، خرید داشته باشن و چقد حسین هنوز که هنوزه عاشق تابلوییه که از همون فروشگاه خریده و ازم خواست به دیوار اتاقش نصب کنم و الان جلوی چشمامه. با همین ایده داشتم خیابونها رو باهاشون گز می‌کردم که یکهو چشمش خورد به پارچه‌ی ساتن. ایستاد. نگاه کرد. اسم جنس پارچه اصلا روش نوشته نبود. برگشت سمتم و گفت: میشه یه لباس ساتن برای خودت بدوزی؟ با سوالات توی ذهنم داشتم دست‌وپنجه نرم می‌کردم که ازش بپرسم یا نه که ساتن رو از کجا یاد گرفته؟ چرا میخواد من ساتن بپوشم؟ از براقیش خوشش میاد؟ میدونه که گرونه؟ ... اما دیدم داریم پارچه ساتن طرح‌دار می‌خریم. گفتم گرونه حسین، من میخواستم با این پول، ببرمتون شهربازی رنگین‌کمان بخاطر تولدتون. گفت: ما نباید کادو بگیریم دیگه، باید برای شما کادو بخریم...

فروشنده ساتن‌های طرح‌دارش رو هی رو می‌کرد و من هی مکث بودم که خودشون رنگی رو انتخاب کنن. فروشنده سمت نگاهش به من بود و مدام از هر کدوم تعریف میکرد. سرآخر گفتم آقا قرار نیست من انتخاب کنم، زحمت نکشید توضیح ندید، اجازه بدید بچه‌هام خودشون دارن فکر میکنن.... الان من پارچه‌ی ساتن آبی‌رنگ دارم با طرح‌ پَر، پَرِ درشت، اولین کادوی مادرشدنم...

 

یادمه ایستادنمون توی مغازه‌ی بازی‌های کامپیوتری یکساعت شده بود. دونفری ایستاده بودن و خیره‌ی انبوه بازی‌های کامپیوتری بودن. خیره‌ی خیره. اینهمه رفتار پسرانه برام ناشناخته بود. چقدر دنیای پسرانه‌شون متفاوت شده بود و چقدر من با این دنیا فاصله گرفتم. تنها کاری که اون لحظه از دستم برمی‌اومد این بود که سکوت کنم و فقط ببینم دارن با چه معیاری بازی انتخاب میکنن.

قبلا هم زیاد شده بود که وارد مکانی بشیم که مردونه و پسرونه بود اما مغازه‌ای که این‌بار رفته بودیم، خیلی مردونه بود و من خیلی توی ذوق بودم. برای همین مدام بهشون چسبیده بودم که آدمای دیگه ی مغازه بدونن که من با اینام. با پسرام، دارن بازی انتخاب میکنن، نگاهم نکنین....

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه