حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
رجل یسعای من!؟ by: حُسنیه

از وقتی شبکه نسیم مریوان بوجود اومد، بابام انگار شمالی‌بودنشون رو فراموش کردن و مدام دوست دارن همین شبکه رو نگاه کنن. وقتی هم که نگاه می‌کنن، کلی از خاطرات جبهه و دریاچه زریوار که میگن اون‌زمان خشک بود و شبهای عملیات والفجر 4 صحبت میکنن. بابام انگار حس می‌کنن مریوانی‌ن.

مامانم اما بیشتر از بابام خاطره دارن. مامانم مریوان رو ندیدن اما استرسی که از اون روزهای عملیات والفجر چهار بهشون وارد میشد رو که تعریف می‌کنن، خودبه‌خود آدم گریه‌ش می‌گیره.

و من چند روزه که توی یکی از همین خاطره‌ها گور شدم. اون روزی که بابام و دوستاش تا مرز اسیرشدن پیش رفته بودن اما با تحمل چهار روزه‌شون زیر تپه‌ای نجات پیدا کردن. خبر مفقودشدن چند نفر از بچه‌های عملیات به شمال رسیده بود. مامان می‌گفت اون زمان اینطور نبود که شایعه‌ها رو مستقیم بیان دم خونه و بهمون بگن. فقط زمزمه‌ش رو می‌شنیدیم که مثلا احمد شهید شد.

مامان می‌گن که اون زمان، دَدَه‌م که مادر پدرم بودن، منو به پشتشون می‌گرفتن و توی حیاط راه می‌رفتن و فقط گریه می‌کردن. بی‌خبری اون روزها و شایعات شهیدشدن و یا اسیرشدن بابا رو مامان خیلی خوب میگن اما بازی زیبای سوره یاسین قرآن که مردی در حال دوئیدن میاد و قبیله‌ای رو نجات میده، باز هم تکرار شده بود. مردی با لباس خاکی جبهه و با موتور، خودش رو به کوچه میرسونن و پُرسون پُرسون سراغ خونه‌مون رو میگیرن. وقتی پدربزرگ و مادرم رو بهشون نشون میدن، میگن که من همین الان از مریوان رسیدم، هنوز به خونه‌ی خودم هم نرفتم. فقط گفتم اول باید بیام پیش شما و بهتون خبر بدم که احمد و بچه‌های دیگه زنده‌ن، شهید نشده‌ن، اسیر نشده‌ن، نگران نباشید ...

همین بس باشه؟ من تاب خوندن روضه ندارم. هی شما هم میاید و من تو عذاب وجدان می‌مونم که نگرانید. که نمی تونم بنویسم. که نمی تونم حرف بزنم. که خسته‌م از یخ نه. خب چی بگم؟ از کجا بگم؟ از اینکه از اسفند 92 تا الان هنوز نتونستم برم پیششون؟ از اینکه از اول فروردین که خودشون یه روز رو پیشم اومدن، دیگه نشد بغلشون کنم؟ از اینکه همون یه راه تماس رو هم از دست دادم؟ از اینکه هنوز منتظر تبریک روز مادر هستم؟ از اینکه دارم پوست می‌ندازم زیر بی‌خبری‌هام؟ از اینکه منم تنها انتظارم اینه که مردی برسه و بگه نگران نباش سمیه! حسنین زنده‌ن، سلامتن؟

...

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه