حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
پسر باید چریک باشه! by: حُسنیه

یه روز نشستُ باهام حرف زد. گفت بد تربیتشون کردم. گفت اصلا به فکر آینده‌شون نبودم که انقدر حرف‌گوش‌کن بار آوردمشون. گفت حالا جبران کن، یه کاری کن که بلد شن از حق‌شون دفاع کنن وگرنه بد توسری‌خور بار میان. حالا شاید دقیقا اینها رو نگفت ولی مضمونش همین بود. تا چند روز یه گوله آتیش بودم. مدام گریه می‌کردم. حتی پیش خودم باهاش می‌جنگیدم که بیخود کردی گفتی بد تربیتشون کردم، برای من همین خوبه که خیالم جمعه حرف‌گوش‌کنن و مثلا بدون من، به سرشون نمیزنه بلایی سر خودشون بیارن. تو چه میفهمی حس مادری یعنی چی؟ ولی حرفهای دوستم از ذهنم نمی‌رفت. شب و روز ولم نمیکرد. می‌گفت اگه جوری بار می‌آوردی که زود تسلیم نشن، الان باهاشون ارتباط تلفنی داشتی، عید می‌دیدی‌شون و لازم نبود انقدر بشینی و غم‌باد بگیری. میگفت جوری بار آوردیشون که فقط یه بار از پدرشون میخوان باهات تماس بگیرن و وقتی با "نه" مواجه میشن، نمی‌جنگن. سکوت می‌کنن. مشغول مشغله‌هاشون می‌شن. درحالیکه می‌تونن کارهای خیلی ساده‌ای بکنن، مثلا قهر چند ساعته، لج چند ساعته... هر کاری که پدرشون رو متوجه کنن که سر خواسته‌شون ایستادن و دارن می‌جنگن بخاطرش.

همه‌ی این حرفها رو با بغض برای حسنین تعریف کرده بودم. همین سری اسفندماهی که پیششون بودم. وقتی می‌گم بغض، شرایطی رو درنظر بگیرین که چراغا رو خاموش کردم واسه خواب، بین‌شون دراز کشیدم و میخوام داستانم رو تعریف کنم اما یهو و بدون اختیار، میزنم زیر گریه و وقتی تعجب میکنن و حتی گریه‌شون می‌گیره که حرف بزنم، همه‌ی این‌ها رو بهشون میگم. بعدترش هم میگم که: حالا نمیدونم حق با دوستمه یا خودم. ...

گریه‌های اون شبمون باعث شد که نظرشون رو نتونن بدن اما تعطیلات نوروز با رفتارشون نشون دادن که حق با دوستم بود. دیروز که با "نه"ی پدرشون در قبال دیدنم مواجه شده بودن، هر دو قهر می‌کنن و تو اتاق خودشون رو حبس. بازی نمیکنن، حرف نمی‌زنن، همین. .

وقتی اومدن پیشم، انقد تعجب کرده بودم که پرسیدم چی شد اینجایین؟ یواشکی اومدین؟ گفتن نه، صبح که از پدرمون خواستیم و گفت نه، قهر کردیم و ناراحت بودیم که بلاخره گفتن برید. نمیدونم این رفتار تا چقدر میتونه اثر بذاره و آیا دفعه‌های بعد هم میتونن با همین رفتار برن جلو یا نه و اصلا چقدر میشه پسربچه رو چریک بار آورد که خطرساز نشه. کمی میترسم اما باورم نمیشد پیروز شده بودن. باورم نمیشد بزرگ شده بودن.

یک شب با هم بودن‌مون انقدر خوب بود که الان جای‌جای خونه بوشون رو میده و بهم انرژی مثبت. کاش سال همه‌ی مادرا، نکو بشه.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه