حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
جوگیر شدم by: حُسنیه

وقتی اون سالهای متارکه یکی یکی می‌گذشتُ از دست هیچ بنی‌بشری کاری برنمی‌اومد، یه روز پدر و مادرم از یه مهمانی برگشته بودن که بیشتر دعوتی‌های اون مهمونی، پیشکسوتا بودن. مادرم داشتن از یکی از مهمونای اون دعوتی برام حرف میزدن، از مردی که توی محلمون زندگی می‌کنه ولی من بخاطر رفت‌وآمد کمی که دارم، تابه‌حال ندیدمش ولی اون مرد درمورد من چقدر احساس مسئولیت میکرد، از من سراغ می‌گرفت و اظهار تأسف میکرد که چرا دختری که هرزگاهی توی خیابون می‌بینه، نباید هنوز تکلیفش معلوم شده باشه و تصمیماتی داشت که با چه نوع آدمایی جمع شه و بره برای صحبت که دیگه بسته لجبازی اینهمه سال، بیاید و مثلا طلاقش رو بدید. یادم اومده بود که من فقط اونر‌وزها تکواندو می‌رفتم و لابد این آقا هم جلوی مسجد می‌دیدتم چون باید از جلوی مسجد رد می‌شدم. اون شب رو هیچ‌وقت یادم نمیره که با چه شور و شعفی خوابیدم. با فکر اینکه چون این آقا یه‌جورایی حرفش حساب‌شده‌س و آدم خوبیه، ممکنه اقدامش مفید باشه و من از منجلابی که توش بودم، خلاصی پیدا می‌کردم. هیچ‌وقت اون شب رو یادم نمیره اما این خوشی من، فقط دو سه روز طول کشید، یهو یه روز صبح، قرآن از مسجد پخش شده بود و مادرم گفت همون آقا خیلی ناگهانی سکته کرده و ... یه‌جورایی باورم نمیشد. انگار حبیب‌ نجارمو ازدست داده بودم. از همون روز به خوشیِ دو سه روزم خاتمه دادمُ آماده بودم برای سالهای متارکه‌ی بیشتر.

حالا دقیقا همون آرامشِ حرف و یقینیِ صدا داره تکرار میشه. یه پیرمردی که با همسر و خونواده‌ش برای عیددیدنی اومده بودن، وقتی فهمیدن که بلاخره دوران متارکه‌م تموم شده و من الان آزادم، خیلی مصر و جدی تصمیم به مزدوج‌کردنم گرفته‌ن. پیرمرد رفت ولی من دیروز تاحالا همون آرامش و خوشی‌ و امیدی رو دارم که بعد از حرفهای پیرمردِ اولی داشتم. البته چاشنی ترسی که توی دلمه، بیشتره. انقد می‌ترسم که یهو صدای قرآن از مسجد بیاد و بگن آقای فلانی هم رفت. انگار این پیرمرد قراره معجزه‌ کنه. انگار قراره مردِ زندگیِ منو این پیرمرد پیدا کنه. از احساس الانم بدجور می‌ترسم. حالا خودمم می‌دونم که از ازدواجِ دوباره چقدر هراس دارم ولی خب، تاریخ نشون داده که من پوست‌کلفت‌تر ازین حرفام و اصلا دلیلی نمیشه که همه‌ی مردها شوهرای خوبی از آب درنیان. ازدواج دوباره برای آدمایی مثل من خیلی خطر و ترس داره. حتی اگه خیلی تحقیق کنی و درموردش فکر کنی و قبل از ازدواج، مشاره بری و با تصمیم خودت، بلاخره اون مرد رو انتخاب کنی ولی باز هم وقتی دور و بری‌هات رو میبینی که حساب‌شده و با نظر خودشون ازدواج کردن هم، حس رضایت ندارن، میترسی ولی خب من غلبه بر این ترس رو بیشتر می‌پسندم. انگار خیلی واقعی قراره این روزها یه مردی از ناکجای این دنیا بشه شریکم.

کاش خدا غیرمستقیم و بدون واسطه مشکلات رو حل می‌کرد. کاش کلید حل مشکلات رو فقط به دست بشر نمیداد که با یه مرگ، کسی خبری از جای کلید نداشته باشه...

زنها نباید جوگیر شن. این قانون رو باید به ذهنم بسپرم. جوگیرشدن، دست‌گل به آب‌دادن داره اما انگار من خدای جو م.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه