حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
به صف! by: حُسنیه

من فقط همین رو میدونم که از عدالتت بدجوری به دوره. غم هم حتی باید به ردیف سراغ آدم بیاد, نه بصورت حمله. از بچگی توی مدرسه هم همینطوری بهمون یاد دادن. معاونی بود, مدیری بود. نگامون می‌کردن, نظارت داشتن, کسی نباید دست از پا خطا می‌کرد و بی نظمی‌ای راه می‌نداخت. حق نداشتیم از صف خارج شیم.

حالا نه معاونی هست, نه مدیری. هیچ‌ بزرگی نیست که نظارت کنه. همه‌ی غم‌های ریز و درشت هم دارن حمله می‌کنن. همه‌ی غم‌ها...

آدما دنبال بهونه‌ن میدونم. تا از مشکلات خسته میشن, یهو کرور کرور مشکلاتشون جلوی چشماشون ردیف میشه. همینکه انقدر ضعیفم که نمیتونم کارت تلفنی براشون بخرم تا از کلاس قرآنشون باهام تماس بگیرن, همونجوری که خودشون دلشون میخواست و ایندفعه با خوشحالی بهم گفته بودن "مامان دیگه ناراحت نباش که نمیتونیم بهت زنگ بزنیم. دم کلاس قرآنمون, تلفن کارتی گذاشتن و میشه به موبایلت زنگ زد". ولی وقتی امروز پشت تلفن مدرسه میگن که حواسشون نبوده که هیچ‌وقت با خودشون پول نمیبرن و منهم انقدر دستم بهشون نرسه, انقدر ضعیف باشم و نتونم هیچ کاری کنم که این روزها انقدر گند نزنن.

خدایا من اینها رو کجای دلم بذارم؟ خودت یه لحظه بیا جای من. وقتی میدونی که حتی عید نوروز هم بااینکه بچه‌هات توی شمالن, نمیذارن ببینیشون تا سرِ موعد همیشگی, دو هفته یعنی چهاردهم فروردین که دیگه نیستن و تو باید دوباره اینهمه راه رو بری, بی‌هیچ‌ انرژی‌ای و وقتی میفهمی که دادخواستی بنام ملاقات فوری وجود داره که الان وقتشه و باید بنویسیش تا برای عید بتونی یکی دو روز نگهشون داری ولی برای نوشتنش باید یه هفته ده روزی توی اون شهر بمونی که نه مکانی برای اینهمه مدت داری و نه هزینه‌ی وکیلش رو میتونی پرداخت کنی که اصلا اون به جات اینکارها رو بکنه, دیگه به کجایِ این زندگی دلم خوش باشه؟

خدایا انسانها رو میشد بهتر هدایت کرد. از انسانیت به دوره که مادری حتی لحظه‌ای درک نشه که باید با بچه‌هاش تلفنی حرف بزنه, از انسانیت خیلی به دوره که نباید عید نوروز سوای روزها و ماه‌های عادی ولو یه ساعت بچه‌هاشو ببینه...

من حالم خوب نیست

من داغونم

هایدم کنید

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه