حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
داستان‌های نیمه‌کاره‌ by: حُسنیه

بچه‌ها که بزرگ می‌شن, هرچقدر کتاب داستان براشون تعریف میکنی, بیشتر برای خودت مفید درمیاد. چون دیگه بچه نیستن که فقط گوش بدن یا منتظر توضیحات تکمیلی‌ت باشن تا اصلا موضوعِ داستان رو بفهمن. بزرگ که میشن, میشینن داستانی که خودت براشون تعریف کردی رو تحلیل میکنن, شخصیت‌ها رو اضافه می‌کنن, اتفاقا رو بیشتر میکنن...

داشتم داستانِ مردی که چار فرزند داشتُ خواست بچه‌هاشُ امتحان کنهُ و بهشون گفت: "چند وقتی میره سفر و در نبودش, خونه رو مرتب نگه دارن" رو برای حسنین تعریف میکردم. اونم کجا؟ تو خیابان چارمردان قم. دستشون رو داشتم و همینطور که راه می‌رفتیم, براشون می‌گفتم که یکی از این بچه‌ها تنبل بود و در نبودِ پدرش فقط می‌خوردُ می‌خوابید. یکی هم شرور بود, خونه رو مدام بهم می‌ریخت. یکی ترسو بود, وقتی میدید برادرش همه‌جا رو بهم می‌ریزه, فقط وسط اتاق می‌نشست و گریه میکرد. اون یکی هم زرنگ بود, ردِّ پای پدرشو گرفت و فهمید که اصلا پدرش از خونه بیرون نرفته, پشت پرده‌س و داره نگاشون میکنه. برای همین هرچقدر برادرِ شرور, خونه رو بهم می ریخت, این تمیز میکرد و هرزگاهی هم نیم‌نگاهی به پرده می‌نداخت و لبخندی می‌زد که یعنی: حواسم هست اون پشتی و داری ما رو میبینی...

داستان که تموم شد, داشتیم ربطش می‌دادیم به زندگی امروزمون. به امام زمان و غیبتشون. به رفتارهای خودمون و تحلیلش می‌کردیم که شبیه کدوم یک از این کارکترهاییم.

یهو حسین گفت "بنظرم باید به این داستان, بچه‌ی عجول و دروغگو رو هم اضافه کرد. بچه‌ای که دروغ میگه: من خونه رو تمیز کردم یا بچه‌ی عجول؛ مثلا خودم عجولم, هی سعی میکنم سریع به آخر کار برسم و وقتهایی پیش میاد که بخاطر عجول‌بودنم کارمو خراب کنم".

هنوز تو بهت حل‌شدنشون تو داستان بودم, هنوز تو بهت خیره شدنشون به موضوع بودم و هنوز اعتراف و نوع نگاه حسین رو نتونسته بودم حل کنم که یهو حسن گفت: باید بچه‌ی ناامید رو هم به داستان اضافه کنی داداش. که هی به داداشاش میگه: "من می‌دونم بابا برنمیگرده یا بلایی سر بابا اومده و دیگه بابا نداریم"...

خلاصه داستان‌های نیمه‌کاره‌تون رو بدید بچه‌ها کامل کنن!

 

تازه از سفر برگشتم. از سفری که خوب‌تر از سفرهای قبل بود و خیلی بهمون چسبید. بهشون گفتم قراره برای اون دوهفته در سالی که قاضی ما رو برای هم کرده, بریم مشهد. واسه همین دارم تو قُلّک‌شون پول جمع می‌کنم, پول سفرِ مشهدمون رو. خیلی خوشحال بودن. خدا کنه شهریور 93 زودتر بیاد که قُلّک رو بشکونیم و بعد از پنج سال ندیدنِ مشهد, سه نفری از باب‌الجواد آقا رد شیم...

دوستِ وبلاگی‌مون برای حسنین دو تا آرمِ حضرت ابالفضل سوغات آورده بود و منم همراه خودم برده بودم تا به کُت‌شون بزنم. به زعم خودمون, خیلی بهشون می‌اومد.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه