حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
پوست‌اندازی‌های مادرانه by: حُسنیه

پوست‌اندازی چقدر درد داره! چقدر بی‌هوشت می‌کنه. چقدر می‌تونه دمار از زنونگی‌ت دربیاره. خب؛ من تو مخیله‌م هم همچین روزهایی رو فکر نمیکردم. اما هی دارن میان. هی دارن یکی یکی آوار میشن روی سرم. مثل غزل‌هام, دوبیتی‌هام, برگ‌های شعرِ رو دیوارم... فقط جان مادرم که سجاده‌ش بیشتر از من پهنه بگو, چند وقت‌درمیون باید پوست بندازم؟ بگو تا آماده‌ی درداش باشم, به خدایی‌ت قسم داری بد تا می‌کنی...

مامانِ مینا که گفته بود: "فکر کن چارسال رفته‌ن خارج از کشور برای ادامه تحصیل", چار سالش برای من یعنی همون دو هفته‌ای که نمی‌دیدمشون. حرفش برام تسکین خوبی تو اون دو هفته‌ها بود. تو اون دو هفته, مدام خودم رو با این جمله‌ی مادرانه‌ش تسکین می‌دادم که: رفتن درس بخونن, خداروشکر سلامتن و دارن درس میخونن, تو هم می‌تونی هر دو هفته ببینی‌شون.

اما تو تموم اون روزا, هیچ‌وقت فکرشُ نمی‌کردم که وقتی بیاد و نتونم هر دوهفته به دیدنشون برم, هیچ‌وقت‌ها. اینکه مادری از "هیچ‌وقت" استفاده می‌کنه, یعنی داره با یقین همه زوایاش رو بررسی می‌کنه و می‌گه.

حالا کجاشُ دیدم. خدایِ من! دیده صم‌بکم شدم, دیده پوستِ آخری رو خیلی دردناک رها کردم. دیده خراب‌م, دیده سرمو تسلیم‌وار پایین آوردمُ دم نمی‌زنم, دعا نمی‌کنم, هیچ‌چیزی ازش نمی‌خوام, با خودش گفته چقدر مزّه میده این. چقد حال میده خداش بودن. چکار کنم ک تسلیم‌تر از این بشه, بیفته, واقعا بیفته.

حالا سیُ یک روزه ندیدمشون. سی و یک روزی که قراره پونزده روز دیگه هم بهش اضافه بشه تا اگه باز مشکلی پیش نیاد, سنگ از آسمون نباره, مادری بعد از دو ماه پسراشُ ببینه, بو بکشه و باز هم بگه: خدایا شکرت

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه