حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
غدیری مادرانه by: حُسنیه

 

برای دو پسر, در سن‌ِّ جنینی, حرف‌زدنِ مادرانه کم نیست. اما اینکه خیلی بی‌اختیار دستت رو مدام روی شکمت بکشی و براشون مناجات امیرالمومنین بخونی و مدح آقا رو بگی و با شور دیگه‌ای بخونی: "اگر گل می‌شود زیبا, علی گوید, علی گوید", یکی از لذت‌بخش‌ترین‌هاست.

 

از تپلیِ شکمم پیش داداشا و پدر و پدربزرگم خجالت می‌کشیدم که هرروز شاهد بزرگ‌تر شدنش بودن. هرچی مامان‌مریمم بهم می‌گفت انقد به خودت سخت نگیر, انقد با چادررنگی تو اتاقت نباش, اذیت میشی, قبول نمی‌کردم که نمی‌کردم.

 

مادرها می‌دونن, غیر از بزرگیِ شکم, نمی‌دونم بسته به کدام دلیل علمی, ناف هم مثل یه تیزی میزنه به جلو و از پشت لباس راحتیِ خونه, یه تیزی وسط یه شکمِ گرد خیلی توی دیده.

 

دلایل خجل‌بودنم البته کم نبود, همینها هم نبود که قبول نکنم بدونِ چادر توی اتاق و حیاط قدم بزنم. البته‌تر الان که فکر میکنم, باید به همه‌ی اینها, کم‌سن‌بودنم رو هم اضافه کنم. کم‌سنی خیلی خامی داره, بارداری توی سن کم, باعث می‌شه که خیلی رفتارهای عجیب از مادر سر بزنه که بعدها شاید آدم بهش فکر هم می‌کنه, خنده‌ش بگیره.

 

همه‌ی دلایل دست به دست هم داده بودن که من بیشتر اوقات توی یه اتاق بمونم و سعی کنم خیلی کم توی هال کنار پدر و پدربزرگ و برادرهام بشینم. همین باعث شده بود که اون اتاقِ تنهاییِ من تبدیل شده بود به مکانی برای حرف‌زدن. حرف‌زدن با دو جنینی که توی شکمم بودن و باید الفبای زندگی رو از همون روزهای جنینی بهشون یاد می‌دادم.

 

امروز که تلویزیون عید ولایت خوبی رو برگزار کرده بود. امروز که قاسم صرافان توی برنامه, هی شعر خوندُ شعر خوندُ دلم هوایی شد, یادم به همون روزها پر کشیده بود. دستم بی‌اختیار روی شکمم می‌رفت و نوازشش می‌کرد و مدام می‌گفت: أشهد أنّ علی‌ولی‌الله. دو پسر با سن‌های جنینی رو. دو برادر کنار هم که بایستی از همون روزهای جنینی, از حرفهای مادرانه‌ی اون روزها, این‌روزهای مقاومت رو یاد می‌گرفتن. چه خوب هم یاد گرفتن که بدون مادرشون, بدون دستِ نوازشگر مادرشون, این روزهای کودکی و نوجوونی‌شون رو سپری کنن.

 

یا علی‌جان! من به همون روزهام قسم, به همون روزهایی که صدات می‌زدم قسم, با نام تو متبرکشون کرده بودم, با نام تو خوابشون کرده بودم, با نام تو سلامشون می‌‌دادم... می دونید آقا! ما مادرها یک روزهایی داریم توی زندگی‌مان, که مدام غدیرمان را برای کودکان جنینی و فرزندانمان بازسازی می‌کنیم. دستتان را می‌گیریم و به ولایتتان قسم می‌خوریم و عشق می‌ورزیم.

 

دستت رو از بالای سر این بچه‌های معصوم برندار آقا

 

همین

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه