حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
چتر by: حُسنیه

 

سال پیش, درست چند روز قبل بود. هر سه‌تامون آماده شده بودیم که ببرمتون مدرسه. داداش‌حسین هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد کیفِ ریلی‌ش رو توی خیابون بکشه, یه‌جور حس میکردم که میخواد دوستاش فک نکنن اون تحمل حمل کیف پُر از کتاب کلاسِ سومش رو نداره. هرچی هم باهاش صحبت میکردم و دلیل می‌آوردم که برای شونه‌هات ضرر داره, تو کَتِش نمی‌رفت که نمی‌رفت. اصلا مرد باس همینطور باشه, مثل حسین, تو انتخابی که کرده, تو کَتش نره که رهاش کنه.

داداش‌حسن اما باهام موافق بود, کیفِ ریلی‌ش رو خیلی راحتُ باافتخار توی خیابون می‌کشید. البته بگم که کیف ریلی‌ش, توی سربه‌هواترشدن حسنم تأثیر داشت. همینطوریش در حالت عادی حواسش به ماشین‌ها و آدم‌ها نبودُ من استرس می‌گرفتم مدام, کیف ریلی‌شم باعث می‌شد یهو وسط خیابون قدم بزنه, حواسش پرت‌تر می‌شد که چرخ کیفش رو مدیریت کنه و تو یه مسیر حرکتش بده. خلاصه من بعنوان یک مادر خطاب به جامعه‌ی والدین عرض کنم که کیف معمولی بخرید ولو عمرش کم‌تر از کیف ریلی‌هایی باشه که من برای حسنین خریده بودم.

 

چقدر از موضوع پرت شدم. من امروز درس ترجمه‌ی نوار و فیلم داشتم. کیفمو که بصورت کج روی شونه‌هام گذاشتم و چادرم رو جلوی آینه سر کردم که از اتاق برم پایین, دیدم چترلازمم.

 

من؛ دقیقا منی‌که به عمرم چتر به دست نگرفته بودم.

 

حجم بارون انقد بود که دیگه نمی‌شد ریسک کرد و شاعرانه‌بازی درآورد که من خیسی زیر بارون رو میخوام. مطمئنا ربط به شاعرانگی‌هام نداره, خودم میدونم. عقده‌های این‌روزهای مادری‌م, داره ازم یه کودک بار میاره. کودکی که زود سرما می‌خوره, زود گریه‌ش می‌گیره, تو غذاخوردن بدقلقی میکنه و ترجیح می‌ده حتی دستشویی هم نره!...

 

به چترهای آویزون توی اتاق‌تون نگاه کردم. هر دو یه شکل بودن. هر دو یه رنگ بودن. یادم اومد به یکسال پیش, درست چند روز قبل از امروز, که سه تایی راه افتاده بودیم سمت مدرسه‌تون و خیس از بارون شده بودیم. طوری‌که دم مدرسه بهتون گفتم, برگشتنی با چتر برمیگردم, یادتونه؟ تو همون بارون و با همون خیسی رفتم بازار و از اولین دست‌فروش میدان شهید کارگر, این دو تا چتر رو خریده بودم. چتری ده هزار تومن بود. توی راهِ برگشت, دلم نمی‌اومد یکی‌شون رو باز کنم تا خیس‌تر نشم. خواستم پلاستیک دورش رو خودتون باز کنین.

 

امروز ولی, چتر یکی‌تون رو استفاده کردم. درست همون‌جوری باز کردم که بهتون یاد می‌دادم! که اگه سریع باز کنین و نگهش ندارین, ممکنه پاره بشهُ عمرش کم. همه‌ی این قواعد رو الان یادتونه؟

 

امروز چتر یکی‌تون رو روی سرم تو مسیر خونه تا دانشگاه نگه‌داشتم. چترِ یکی‌ از شما دو تا که مطمئنا اگه خودتون بودین, میدونستین چترِ کدومتونه. شما دو تا پسر, همیشه نشونه‌هایی برای وسایلِ یک‌جوری که براتون می‌خرم پیدا می‌کنید.

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه